پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_jesh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )

۸۰ مطلب با موضوع «شینـ + الف» ثبت شده است

140- پرسه در خیال تو

جمعه, ۲۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۲۸ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


روزهای قبل از عروسی به خودی خود روزهای سختی هستند ... پر از نگرانی و اضطراب ، پر از دلتنگی ... حالا فکر کن این روزها تو هم کنارم نیستی محض دلگرمی ... نمی توانی که باشی ... و من نمی توانم بگذارم گریه ام نگیرد ... امروز از آن روزهایی بود که نه جوابی برای اس ام اس هایم آمد ، نه پی امی سین خورد ، نه استوری ای دیده شد ، نه ... سهم ِ امروز من از تو ، تنها یک مکالمه ی تلفنی کوتاه با صدای خسته ی تو ، و کلمات ِ کسل و شکسته ی من بود... آن هم ساعت ها پیش ... دلتنگ ِ دلتنگ ِ دلتنگم ... پر بغض َ پر بغض ِ پر بغضم ... این نیز می گذرد ... گر چه سخت :)



الحمدلله برای تنهایی را با یاد تو سر کردن ... 

+ خدایا شکرت برای همه چیز ... خدایا دوستت دارم ...

  • شینـا : )

139- ای پادشه ِ خوبان :)

پنجشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۳۸ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


امشب از آن شب هایی بود که دلم گرفته بود ! دلتنگم ! داداش کارت های عروسی اش را از چاپخانه آورد . خیلی خوشحال کننده بود دیدن آن همه کارت دوست داشتنی ! امشب همراه خانواده رفتیم منزل ِ داداش بزرگه ! خودش که نیست ... چقدر دلم برای محمدیاسین تنگ شده بود . باهاش بازی میکردم با هر خنده اش احساس خوبی داشتم ! ولی اگر همه ی اتفاقات خوب ِ دنیا هم یک جا جمع شود ، باز دلتنگی ِ تو یک چیز ِ دیگر است .


عکس هایت را نگاه میکردم ! گمان میکنم چند قطره اشک هم از گوشه ی چشمهام جاری شد . فکر میکردم به تو ! به دنیای من با تو ... و دنیای من پیش از تو ... نمیدانم چقدر میدانی ! اما دوست داشتم برایت بگویم که دنیای من پیش از تو خلاصه میشد در دخترکی که در شهری غریب بدون ِ هیچ دلبستگی به دنیا و وابستگی به خانواده ، تنهایی زندگی میکرد . آنقدر که حتی یک بار گفته بودم مردن برایم آسان است وقتی که هیچ چیز برای از دست دادن ندارم ... حالا بیشتر از یک سال است که زندگی ام از کرختی در آمده و معنا گرفته ام . آنچنان که همه چیز ِ خوب را با تو میخواهم . فرقی نمیکند چه باشد ! تنها دوست دارم که همراه ِ تک تک ِ لذت های عمرم باشی . برای شام سالاد مرغ درست کرده بودم ... دوست داشتم باشی ! به مامان میگفتم برایش فریز میکنم ... میخندید ! حتی شیشه ی زیتون را هم پشت ِ همه ی شیشه های توی یخچال قایم کرده ام برای روزی که تو بیایی ... خنده ام میگیرد از این کارهایم ! چقدر خودخواهانه همه چیز را برای تو میخواهم ... گریه ام گرفت باز ... باز دلتنگی ... و کسی چه میداند ؟!


راستی امشب که بی خوابی زده به سر مبارکم ، برای متن ِ کارت ِ عروسی کمی سرچ کردم ! هیچ کدام به دلم ننشست ! از سر دلتنگی فال ِ حافظ گرفتم ، گفتم اگر خوب باشد از ابیاتش به جای متن ِ کارت استفاده کنیم ... این آمد :

ای پادشه خوبان ، داد از غم ِ تنهایی  

دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

.

.

.

بیت ِ آخر یک جور ِ عجیبی برای متن ِ کارت به دلم نشسته است :

حافظ شب ِ هجران شد بوی ِ خوش ِ وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی :)

داشتم فکر میکردم چقدر خوب می شود اگر تو هم دوستش داشته باشی ... خدایا برای تمام ِ نعمت هایت شکر ... برای سلامتی عشق امید خانواده ، رزق و روزی حلال ، دوستان خوب ! برای همین دلتنگی ها هم شکر :)


[الحمدلله علی کل نعمه ]

  • شینـا : )

138- خدای عشق *__*

چهارشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۲۳ ق.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم ./

این جالب نیست ؟ که بعد از نوشتن ِ خط ِ آخر ِ پست ِ قبل ، به طرز شگفت انگیزی اینترنت همسرجان وصل شد و دو سه دقیقه ای چت کردیم ! بعد هم باران گرفت ... رفتم پشت ِ پنجره توی حیاط را نگاه کردم و دعا :) 

+ فیلم ِ من پیش از تو ، رو هم تموم کردم ! عالی بود :))

[ الحمدلله ]
  • شینـا : )

137- آرمان شهر ِ بانو

سه شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۱ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


یک ربع مانده به اذان صبح از خواب بیدار شدم . یک دلم به نماز شب بود ! یک دلم به خواب ! فرصتی نبود تا وضو بگیرم و سجاده را پهن کنم تنها به یک رکعت نماز ِ وتر آن هم با قنوت ِ خلاصه رسیدم ! بعد از نماز ِ صبح سومین زیارت ِ عاشورا از چله ام را خواندم ! خوابم نمیبُرد ... لپ تاپ را برداشتم و آنه شرلی و من پیش از تو را دانلود کردم ! کمی بلاگ ها را زیر و رو کردم و خواندم . ساعت 6 صبح خوابیدم ! 7 بیدار شدم ملحفه را به خودم پیچیدم و دوباره خوابیدم . از این خواب ِ بعد از طلوع زیاد راضی نبودم ولی نمیتوانستم بیدار بمانم . 


از خواب بیدار شدم ، برای عکس ِ داداش و زنداداش جان یک قاب مشکی همراه با رزهای قرمز و یک گل صورتی بزرگ و سفید و نباتی ، درست کردم ! بعد از نماز ظهر ، دعای توسل خواندم ! ما آدما ، موجودات جالبی هستیم ! حداقل من یکی اینجورم که وقتی کارم گیر است ، به هر بهانه ای خودم را به خدا میچسبانم ... امروز ناهار نخوردم ! به نان و هندوانه بسنده کردم . امروز را برای خودم بودم ...  آنه شرلی را نگاه کردم ... لذت بردم ... لذت بردم ... کاسه ی فرنی ته ِ یخچال را کش رفتم ! برای خودم چای دم کردم به همراه ِ نان و پنیر و سبزی و گوجه ریز و نشستم به دیدن ِ فیلم ِ من پیش از تو ! برای خودم بودم ... توی حال و هوای خودم ... دوست داشتم آدم ِ آرمانی ِ خودم باشم ! انسان ِ آرمانی ِ من از زندگی لذت میبرد ، امورات شخصی را آن جور که خودش دوست دارد پیش میبرد ! فیلم میبیند ، کتاب می خواند ... می نویسد ... می بخشد ! می گِرید ... اما خسته نمی شود ! 


چهل دقیقه از فیلم رفته بود . گوشی را چک کردم ! اس ام اس ِ خواهرجان را دیدم . قرار بود برویم بیرون ... مقداری پول از کار ِ عروسک ها و کارت ها توی حسابم بود ! خواهرزاده جان را بردیم توی یک مغازه و نو نوارش کردیم ... آنقدر خوشحال شده بود که با همان لباس هایی که برایش خریده بودیم از بوتیک برگشتیم خانه و حاضر نشد لباس هایش را عوض کند ! تیپش را آنجوری که خودم دوست داشتم عوض کردیم ! یک شلوار ِ جین ِ کوتاه ، بلوز ِ آبی ِ آسمانی آستین کوتاه و پایپیون ِ آبی پررنگ تر شبیه شلوارش به همراه ساسبند . لباس هایش را شب دو بار پوشید و عوض کرد و هر بار می آمد جلوی چشممان چند قدم میزد و هر بار که تعریف و تمجیدمان از تیپش تمام میشد میرفت پی کارش ! حال ِ خوشی داشت ... آنقدر که دوست داشتم جای همین پسربچه ی شش ساله باشم ! بعضی وقت ها دوست دارم آنقدر پول داشته باشم که همه ی بچه های دنیا را همینقدر خوشحال کنم ... با باقی مانده ی پول ، کار ِ یک نفر دیگر را هم راه انداختیم ... کاش همیشه پول ها توی همین جور چیزهای خوشحال کننده خرج شود ...


این روزها نه میتوانیم با آقای همسر واتس اپ حرف بزنیم ، نه هر وقت دلتنگ شوم میتوانم اس ام اس یا زنگ بزنم ، فقط باید منتظر تماس ِ خودش از تلفن ِ ثابت بمانم ... جایی که هست موبایل آنتن نمی دهد . روزهای سختی ست ... امشب کمی تلفنی حرف زدیم ! دقیق معلوم نیست کی می آید ! میگفت اگر چهار پنج روز قبل از عروسی بیاید برود دنبال ِ خواهرش ! این یعنی 24 ساعت برود ! 24 ساعت برگردد ! مگر چقدر وقت داریم ؟ پس کی برویم دنبال ِ خرید ِ شیرینی و میوه و ... ؟ کی کارت عروسی ببینیم ؟ کی کارت سفارش بدهیم ؟ کی تحویلشان بگیریم و کی مهمان ها را بنویسیم ؟ کی تاج ببینیم ؟ کی لباسی که قرار است سایز ِ کوچکترش را بیاورند را پرو کنم ؟ کی کفش ِ پاشنه ده سانتی بخرم ؟ آرایشگاه ِ روز ِ قبل ِ عروسی چه می شود ؟ کی بلوز خودش را میخریم ؟ کی پاچه ی شلوارش را تنگ می کند ؟ و هزار تا کار نکرده ی دیگر .... این ها سوالاتی بود که ذهنم را درگیر میکرد ... اصلا داماد دو سه روز قبل از عروسی این همه راه می رود ؟ ولی قول داده ام صبوری کنم ... حتی اگر به گریه ... به دلتنگی ... به نگرانی و دلهره و اضطراب ... پیش از این ها کسی مرا صبوری آموخت ... انسان ِ آرمانی ِ دلم را امروز که میتوانم از خودم میسازم ... شاید فردا توانی نباشد ...


همه را ... همه و همه را در بقچه ی دلم میپیچم ، می اندازم روی دوش ِ خدا ... و توکل ...


[ الحمدلله ]

  • شینـا : )

136- باران تویی

سه شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۴۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


پشت ِ چشمانم غوغایی ست ...

شبیه ِ آسمانی که 

گاه ِ باریدنش رسیده !



+ هشت روزه دوریم ! هشت روز دیگه مونده ! برای کسی که منتظر ِ و روزا رو میشمره ، حتی احتمال ِ اینکه بخوای دیرتر بیای هم سخت ِ ... خیلی سخت ... خدایا دلمو آروم کن ...

  • شینـا : )

131- تدارکات عروسی (2)

جمعه, ۲۲ تیر ۱۳۹۷، ۰۶:۴۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


خریدمان را دو سه روزه انجام دادیم، چمدان ها ، آیینه شمعدان و کنسول ، لباس ها و کیف و کفش و ... خرید با خودمان بود و کسی را درگیر نکردیم :) تصمیم گرفته بودیم سبکتر خرید کنیم و بقیه ی پول را در جاهای دیگر هزینه کنیم ! تمام خرج عروسی به عهده ی خودمان است ! سخت است ولی خدا بزرگتر است :)) و یار و یاورمان *__* قرار بود برای یازدهم مرداد روز پنج شنبه هتل رزرو کنیم ، از انجایی که کار و بارمان مشخص نبود و کمی دیر اقدام کردیم هتل قبلا رزرو شده بود ! با این حال امکانش بود که عروسی مان در سالن دوم و همان شب برگزار شود ! اما برادر ِ همسر جان که از کارمندان همان هتل هستند مخالفت کردند به این دلیل که به خاطر شلوغی سرویس دهی هتل پایین می آید . ضمن اینکه سالن شماره یک که همان سالن اصلی است خیلی بهتر بود . بنابراین عروسی مان را یک روز جلو انداختیم . چهارشنبه دهم مرداد به امید خدا ، سالن اصلی هتل را رزرو کردیم . 


یک شنبه صبح هم دنبال کارهای آرایشگاه ، لباس عروس و ... رفتیم . آرایشگر خیلی مصر بود موهایم را رنگ کنم ! اما نه خودم از رنگ مو خوشم می آید و نه آقای همسر ... این شد که با موهای مشکی خودم عروس شوم :) البته همراه با لنز خاکستری که این را هم با اصرار و تاکید خانم آرایشگر قبول کردم :| لباس عروسم را هم دوست دارم ! عروسکی ست و نه خیلی پف دار ! آستین کوتاه است :) نه حلقه ای و نه از این آستین بلند هایی که جدیدا خیلی تکراری شده :))) ماشین عروس هم قرار است گلش به صورت خطی کار شود . سبد حنا و تاج و ... همراه با ماشین عروس هم اشانتیون ِ مزون ِ لباس هستند . از باقی مانده ی پول خرید ، بیعانه مزون لباس و آرایشگر و همینطور هم قسط عقب افتاده ی خانه را پرداخت کردیم :))))))


دوشنبه شب تعطیلات و مرخصی ها تمام شد . ما هم تقریبا کارهای اصلی را انجام دادیم . آقای همسر برگشت تهران . و قرار است از فردا یعنی شنبه برود ماموریت ... این شب ها سخت می گذرد . روزها بیشتر مشغول انجام سفارشات کارت ها و یا عروسک هستم .  امروز آخرین سفارش را هم تمام کردم و اماده ی ارسال است . تا عروسیمان حدودا ً بیست روز دیگر مانده . ماموریت همسر جان تا 4 مرداد طول میکشد و قرار است عروسی برادر جان بیاید و بعد از آن برویم بقیه ی کارها را برای عروسی خودمان انجام دهیم . کمی مضطربم ! خدایا خیر باشد و خیر باشد و خوب باشد و خوب بگذرد این روزها . آمین .


الحمدلله رب العالمین ./

  • شینـا : )

130- اولین سالگرد عقدمون :)

شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


من آنچه را احساس باید کرد

یا از نگاه دوست باید خواند

هرگز نمی پرسم

هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری ؟

قلب ِ من و چشم ِ تو می گوید به من : - آری - 


[ فریدون مشیری ]



[ عروسک های دست ساز خودم به مناسبت اولین سالگرد عقد و همینطور عروسیمون ]


بهله اینجوری بود که اینبار برای خودمون دو تا عروسک ساختم ^__^

  • شینـا : )

129- من + تو = مـا

شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۶ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • شینـا : )

128- تدارکات عروسی (1)

جمعه, ۱۵ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


فکر میکنم دوشنبه یا سه شنبه ساعت حدود 12 نیم شب بود که پیام واتس آپ بالا آمد. آقای همسر بود و حرف از تاریخ عروسی می زد ! که مثلا نمی شود عروسی را بیندازیم عید ؟ یا سال بعد ؟ انقدر عصبانی و ناراحت شده بودم که مثل یک کوه آتشفشان دود از گوش هایم بالا می آمد و چشمهایم قرمز شده بود ! گفتم چرا ؟ گفت آبجی ها ( راهشون دوره و به خاطر مسائلی ) نمیان . دلم گرفت ! گفتم اشکال نداره خب ما عروسی رو بگیریم یکی شون نیست . گفت نه ! هیشکدوم نمیان ... بدون خونواده ی من که نمی شه عروسی گرفت ! دوست داشتم یک چیزی دم دستم باشد بشکنم ! گوشی را پرت کردم ، رفتم مسواک زدم و دوباره برگشتم توی رختخواب ... در همین فاصله کمی قربان صدقه ام رفته بود و نوشته بود : کجا رفتی ؟ گفتم : هیچی مسواک زدم میخوام بکپم :| گفت اووووو چقد عصبانی ! ایشالا عروسیمونه :) گل از گلم شکفت ! گفتم عهههههه ! خیلی ( ....... )کلی ذوق داشتم ! بالاخره بعد از یک عالمه دعا و اصرارهای من و تلاش های آقای همسر، خانواده ی آقای همسر مجاب شده بودند که عروسی را همین تابستان برگزار کنیم. آقای همسر دوره آموزشی را به خاطر عروسی کنسل کرده بود . و فقط مانده بود ماموریت . آقای همسر کم کم خوابید و حالا من از ذوق خوابم نمیبرد :)


پنج شنبه صبح ساعت هشت ، با صدای زنگ گوشی بیدار شدم ، اسم همسرجان افتاده بود روی گوشی . جواب دادم گفت : درو باز کن ^_^ باز هم بی خبر امده بود و این بی خبر از راه رسیدن هایش یکی از بهترین اتفاقات زندگی من است که هیچوقت نه برایم تکراری می شود و نه سیر می شوم از آن . به خاطر نگهبانی یکی از همکارهایش دیشب تا ساعت 2 تهران مانده بود که با هم برگردند شمال. و صبح هم ساعت هشت رسیده بودند. می خواست استراحت کند ، خوابش می آمد . من هم نشسته بودم کنارش هی اذیتش میکردم نمیگذاشتم بخوابد ! دوست داشتم تلافی  کنم تمام روزهایی را صبح زود از خواب بیدار می شود و نمی گذارد بخوابم و هی اذیت میکند یا دست های خیسش را به صورتم می مالد ( البته این را از خودم یاد گرفته :| ). من هم هی اذیتش میکردم و هر بار تا چشمهایش را به نشانه ی اعتراض باز می کرد میگفتم : " بخواب بخواب بخواب " ! همینکه سرم داد نزد و فقط گفت : " نوبت ِ منم میرسه " ، از مردانگی اش بود راستش حسابی کفری اش کرده بودم :)) بعد از اینکه بیدار شد توی هال نشسته بودیم و چای میخوردیم که خطاب به بابا گفتم پول بده بریم خرید عروسیمونو بکنیم ! رسم و رسومات این جور است که خانواده ی عروس برای داماد خرید میکنند و خانواده ی داماد برای عروس . بابا هم توی این زمینه همکاری کرد و یک بسته تراول پنجاه تومانی گذاشت توی دستم . عصر با همسرجان رفتیم دنبال آبجی زهره ( خواهرشوهر جان ) و از انجا مزار مادرشوهری که هیچوقت ندیدمش :( تا این مسیر طولانی را برویم شب شده بود ! نشد زیاد خرید کنیم ! کل خریدهایم یک تکه لباس بود و بقیه اش مانده بود برای روزهای بعد . حدوداً ساعت 1 شب برگشتیم .


جمعه صبح تصمیم گرفتیم برویم مرز اینچه برون ! و از انجا خرید کنیم ! مسیر بیابانی گرم و طولانی را طی کردیم . و از هیچ به پوچ رسیدیم ! یکی از مزخرف ترین و بی خود ترین مکان هایی بود که رفته بودم ! چیزی جز سوزاندن پوست صورتمان و چند کپسول CNG  و خرید آب معدنی و بستنی عایدمان نشد ! در مسیر برگشت یک جاده ی فرعی به بندرترکمن میخورد . رفتیم بندرترکمن . از ظهر گذشته بود . ناهار را بیرون خوردیم ! من اکبرجوجه سفارش دادم ! و این اولین باری بود که از غذایی که سفارش میدهم پشیمان نمی شوم ! واقعا خوشمزه بود و حسابی چسبید . شلوار های بیرونی مان را از آنجا خریدیم و همینطور ست لباس های راحتی را به همراه حوله های تن پوش ! قیمت هایش نسبت به جاهای دیگر مناسب تر بود . غروب با خستگی تمام رسیدیم و شب مهمان داشتیم . 


الحمدلله رب العالمین ./

  • شینـا : )

127- من خدا را دارم :)

دوشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۰ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


این روزهای تیرماه یک جور دیگر گذشت ، نمیدانستم تکلیف عروسی مان چه می شود ؟! از یک طرف اقوام مدام می پرسیدند عروسی تان کی شد ؟! از طرف دیگر خواهرشوهر ها دوست داشتند عروسی مان را تا عید به تاخیر بیندازیم ! ولی دیگر من طاقت دوری و رفت آمدهای همسرم را نداشتم ! سری قبل که رفته بود نزدیکی های تهران دو تا لاستیک ماشین ترکیده بود ! همان شب رفتنش دلم آرام نبود ! بی آنکه بدانم چه اتفاقی قرار است بیفتند ! نگران بودم و پرتشویش ! تا دیروقت نخوابیدم ! چند آیت الکرسی بدرقه ی راهش کردم و تنها اسکانس هزارتومنی موجود در کیفم را برایش صدقه گذاشتم . همسرم حرفی از این اتفاق نزد و من چند روز بعد که فهمیدم ، به معجزه ی آیت الکرسی پی بردم و صدق ِ گفتار ِ معروف ِ : " صدقه هفتاد نوع بلا را دور میکند ." ! و چه چیزی برای من مهمتر از سلامتی و امنیت جان ِ همسرم بود ؟!


کارها کمی به هم پیچیده بود ! دایی جان گفته بود اول مرداد می آید شمال و تا بیستم هست ! پسرعمه قرار بود عروسی اش شهریور باشد اما اما تاریخش را انداخته بود 18 ام مرداد ! عروسی داداش کوچیکه 4 ام بود ! داداش بزرگه یک جوری مرخصی اش را تنظیم کرده بود که همین حوالی اول تا بیست مرداد شمال باشد ! از طرفی کار همسرم به دوره کشیده بود ! و اگر دوره ی آموزشی را می رفت تا شش ماه خبری از مرخصی نبود ! در کنار دوره چند ماموریت هم خورده بود به کارشان ... یک جورهایی همه چیز به هم پیچیده بود !


در خلال این درگیری های فکری و ذهنی ، سفارش تهیه ی چهارصد کارت برای بسته های فرهنگی داشتم . به مناسبت ولادت امام رضا علیه السلام . و چند عروسک ! عروسک های مشتری ها را آماده کردم و فرستادم . کارت ها ولی زیاد بود . یکی از همین شب ها دیگر طاقت نیاوردم ! شکستم ... بغضی که چند روز مثل گلوله ی کوچک برفی در حنجره ام میغلتید و بزرگتر میشد ! آب شد ! و چکید از گوشه ی چشمانم ... آن شب را تا دیروقت گریه کردم ... به چند نفر از دوستان صمیمی ام التماس دعا گفتم ... از دو سه ماه قبل به یکی از دوستان مشهدی ام ، سپرده بودم که هر وقت می روی حرم امام رضا ( علیه السلام ) برایم دعا کن ! دعا کن آن بشود که باید ... آن بشود که خوب است ... آن بشود که آرامم می کند ... آن بشود که عاقبتش خیر است و ظاهرش هم خیر ... 


روزهای سختی بود و من همه اش فکر میکنم خدا دلش میخواست قشنگ ، بخواهم از او اتفاق قشنگم را ... و خواستم ! جوری که شاید خیلی وقت بود نخواسته بودم ! آن شب تا دیروقت یک عروسک عروس آماده کردم ... برای خودم ! برای دل کوچک غمگین خودم ... و در حین آماده کردنش چه بغض ها ... تمام که شد فقط یک چیز در ذهنم بود ! اینکه شده ام شبیه بچه هایی که آرزوهایشان را نقاشی میکنند ! من هم آرزویم را ساخته و پرداخته بودم . صبح از خواب که بیدار شدم باز هم اشک داشتم . اصلا این بلاتکلیفی و اضطراب ، دل نازکم کرده بود ! هی گریه ام میگرفت ... دستم را در خیال کوچکم چسبانده بودم به دامان ِ مادرم حضرت ِ زهرا سلام الله علیها ... در دلم میگفتم کاش من هم کسی را داشتم که پیگیر کارهایم بود . جوجه گفت : آن کس که کسی را ندارد برای کارهایش ، امام زمان ( عج ) کارهایش را انجام میدهد . روشنک برای دویست تا صلوات نذر کرده بود . دعای یستشیر برای رفع گرفتاری خوب بود ! یک دعای یستشیر هم خوانده بودم . و دو سه روز پشت سر هم صدقه های ناچیز را انداخته بودم در صندوق صدقاتمان . کارت های تبریک ولادت امام رضا ( علیه السلام ) را که روی هر کدام حدیثی از امام نوشته بودم و ولادتشان را تبریک گفته بودم ، درست کردم ! یادم هست که دو سال قبل هم اینکار را انجام داده بودم و یک هدیه ی خیلی خیلی خوب از امام رضا (ع) گرفته بودم ! یادم هست که در مسابقه ی ولادت ایشان یک متن نوشته بودم و ربع سکه برنده شدم ! یادم هست که بعد از پنج سال دوری از حرم مطهرشان ، طلسمم شکسته شد و بعد از آن سالی دو بار به بارگاه ملکوتی شان مشرف شدم . مگر می شد که این ها را یادم برود ؟ مگر می شود یک نگاه کنی به این خاندان و دنباله ی نگاهت را بدرقه نکنند ؟ یک سلام کنی و جوابت را ندهند ؟! 


همان شب خواندم که پیامبر اکرم (ص) فرموده اند خدا مهربانی را 100 قسمت کرده ، 99 تا را به ائمه و یکی را به دیگران داده ! این ینی مهربانی ائمه از مهربانی ِ مهربانترین مادر به فرزندش هم بیشتر است ! اصلا این حدیث حالم را دگرگون کرده بود . میگفتم اگر خدایی نکرده مامان حال ِ پریشانم را ببیند و بفهمد حتی یک لحظه برای شادی ام درنگ نمیکند ، حالا مادرم حضرت ِ زهرا سلام الله علیها ، 99 برابر مهربانتر از مادرم با من رفتار خواهد کرد ... صبح آن روز یکی از دوستانم نوشته بود : حرم امام رضا علیه السلام دعاگویت هستم ! برایش التماس های دعایم را نوشتم گفتم رو به روی ضریح بخوان ! چند لحظه بعد جوجه گفت دارم می روم حرم امام رضا علیه السلام ! این بیست و هشتمین بار بود که دلم را با خودش به حرم می برد ... و ظهر همان رو آن یکی دوستم که خادم حرم حضرت معصومه سلام الله علیهاست نوشت : امروزدر حرم حضرت معصومه سلام الله علیها دعایت کردم :) و این سه هیچ کدام هیچ نمیداستند ... و خدا بود که همه را میدید :)



الحمدلله رب العالمین ./


  • شینـا : )