پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

۱۰۱ مطلب با موضوع «شینـ + الف» ثبت شده است

172- خونه 💙

يكشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۱۴ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


حدودا یک هفته س اومدیم تهران خونه ی خواهرشوهر (ابجی میم). خونه رو تحویل گرفتیم دو سه روزه و تمیزش کردیم :))) انقددددد کثیف بود که خدا می دونه ... مونده فقط موکتای کف خونه رو بشوریم ... خوشحالم و خدا رو شکر میکنم بابت خونه ی نقلی خوشگلی که میخپایم روزای قشنگمون رو توش شروع کنیم . الحمدلله :)

  • شینـا : )

171- گل خریدنا :))

جمعه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم./


میگفت اگه دختر خوبی باشی برات گل میخرم ، از ماشین پیاده شد بره بگیره ، پسر دایی میگه تو هم برو باهاش دیگه ، میگم نه بذار سورپرایز شم ...

سورپرایز شدم فک میکردم یه شاخه میگیره سه تا شاخه گرفته بود :))


  • شینـا : )

170- یک ماه گذشت :)

شنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۵۰ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


سه شنبه صبح با حال خوشی بیدار شدم ، گفتم امروز روز من ؟ گفت باشه ... ظهر رفتیم آتلیه عکسامونو انتخاب کردیم ، خوشگل شده بودن . برگشتنی امامزاده قاسم نماز ظهر خوندیم و مستقیم رفتیم گرگان ، یک ساعتی رو توی مسیر بودیم . ناهار رفتیم چیلی ، پیتزایی که میخواستمو نداشت ، یکی دیگه سفارش دادیم با قارچ سوخاری و مخلفات . بعد ناهار رفتیم سینما. ... تنگه ابوقریب و هزارپا داشت . هزار پا رو نگاه کردیم که مزخرف بود :| با این حال کلی خوش گذشت بهمون :)


این دو سه روزی ، کار خاصی نداشتیم ، خونه ای که گرفتیم گاز رومیزی میخوره و گازی که بابا برام خریده بود ازین بزرگا بود ، رفتیم فروشگاه گفت گازو برات عوض میکنیم ، ولی دلم نیومد گفتم نه ، گازمو نگه میدارم میذارم خونه مامان بمونه شاید خونه بعدیمون گاز بزرگ خواست، عوضش بابا برام یه گاز سه شعله ی سفید‌ کوچیک خرید :) 


دیروز خونه ابجی پاگشا بودیم و پریشب خونه عمه ... چند وقت میشه کانال زدم و کسب و کار کوچیک عروسکامو تو تلگرام هم شروع کردم ، راستی سه شنبه صب قلکمو پاره کردم ، پولاشو شمردم ۶۴۷ تومن بود ، سه تومن داداش کوچیکه گذاشت روش ، شد ۶۵۰ :)) رفتیم دیجی کالا چرخ خیاطیشو تخفیف زده بود ، ۷۷۵ تومن ، بقیه ی پول رو مامان داد و چرخو خریدم :))) 

دیروز صبح با آقای همسر چرخمو راه انداختیم ، دیشب اولین لباس عروسک رو باهاش دوختم ،  خیییلی خوشحالم و خیلی دوسش دارم :) همینکه با پول خودم تونستم تو مسیری که توش هستم پیشرفت کنم خیلی خوبه ... 

اقای همسر دیشب رفت تهران و صبح زو رسیده بود ، من خونه مامان موندم تا روزی که اسباب کشی کنیم و بریم خونه خودمون . 

چند تا سفارش کار دارم ، دو تا جامدادی بچه گونه ، دو تا عروسک *___* تا اخر همین هفته ان شاالله تمومشون کنم . 

امروز اولین ماهگرد ازدواجمونه 😊❤

  • شینـا : )

169- کبودوال

يكشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۶:۲۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


امروز یکم حال و هوام بهتر بود بابا دوس داشت بریم جنگل . اول یکم نه و نو کردیم ولی خب نمیشه با دل بابا راه نیومد. وسیله ی سبک برداشتیم فلاسک چای و ماست و خیار و نعناع و هندونه :)

اول رفتیم بازار پارچه ی پرده واسه اتاق خواب گرفتیم و ازهمونجام رفتیم جنگل . 

من و بابا چ همسر جان سه تایی رفتیم آبشار . مامام به خاطر درد کمرش نمیتونست بیاد . حدودا سیصد تا پله بود و یکی دو کیلومتر هم جاده ی شیب دار . که رفتیم و برگشتیم و هلاک شدیم :)))) در کل خوش گذشت . خدا رو شکر ... 


من باز کانال زدم 😂 با روزمرگی های جزئی از زندگیم و دنیای عروسکسازیم  که سعی میکنم جوری بنویسمشون که بتونید با لبخند بخونید :) @gom_j_sh تلگرام دوس داشتین جوین شین :*

  • شینـا : )

168- گلو درد : (

جمعه, ۲ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۳۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دیشب تولد یک سالگی هلیا بود ، رفتیم با اینکه گلوم درد میکرد ولی انقددددد خندیدیم و ادا دراوردیم که اشکم درومده بود . دو روزه گلوم دردمیکنه و بدنم داغه ... دیشب ساعتای سه از خواب بیدار شدم اب دهنمو نمیتونستم قورت بدم حس خفگی داشتم ‌ امروزم بعدازظهر دقیقا همینجوری شدم + یکم حالت تهوع . بدن درد و داغی بدنمم بماند . 


رفتیم بیمارستان یه پنی سیلین و یه دگزا و یه تست پنی سیلین برام تجویز کرد (!) + چکاپ کامل دیده بود گرخیدم گفت میزنی ؟ با اقتدار گفتم اره جفتشو میزنم :) رفتین بیمارستان حواستون باشه جای اون سرنگ نازکا جوال دوز بهتون نزنن -_- نمیتونم بشینم :|


از بیمارستان اومدم خونه و رفتیم خونه مامان بزرگ پاگشا :) خیلی هم زحمت کشیده بود ننه جان :*


ادینه تو گروه میگفت خوبی ؟،گفتم نه الحمدلله :)) کلی خندید ... الحمدلله الحمدلله الحمدلله :)))))

  • شینـا : )

167- تولدت مبارک عزیزترینم :*

پنجشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۰۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم./


روز قبل عید قربان ، ساعتای پنج زدیم بیرون از تهران . انقدر ترافیک و شلوغ بود که راه شیش ساعته رو ۱۲ ساعت اومدیم . خسته و کوفته و داغون ، ساعت پنج صبح روز عید رسیدیم . بعد نماز صبح خوابیدیم . اقای همسر تا چهار عصر خوابید ، منم ساعتای‌ده و نیم یازده بیدار شدم . بابا گوسفند رو کشته بود یکم کمکش کردم گوشتای نذری رو جدا کنیم . واسه ناهار هم کباب زدیم :) از دو شب قبل با ابجی برای کادوی تولد هماهنگ کرده بودم چون خودم نمیتونستم برم بازار ، سپرده بودم ادکلن بخره . با داداش هم برای کیک :) عکس همسر جان رو داده بودم بزنن رو کیک . عصری‌پیام دادم به دختردایی و گفتم خونوادگی بعد شام بیان خونه مامان . به خاله هم گفتم و همینطور ابجی ها و داداشا :)


مهمونا اومدن . کیک رو اوردم :) حسابی سورپرایز شده بود . کلی عکس‌گرفتیم ... من عاشق خوشحالیشم ... عاشق خوشحالی کسی بودن قشنگتذین احساس دنیاست ... داشتم فک میکردم ادم فقط وقتی عاشق کسیه که عاشق خوشحالی و حال خوبش باشه :)



۱ شهریور ۹۷


میخواستم بدونی تولد تو مهمترین اتفاق دنیای منه :)

  • شینـا : )

165- پل طبیعت

دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۰۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دیروز صبح ساعتای ۹ بیدار شدیم جنگی اماده شدیمو رفتیم تهران ، اقای همسر میخواست بره سرکار وسایل ماموریتشو تحویل بده . منم سر راه برد گذاشت خونه مبینا ‌.

یه دوش گرفتم و ناهار خوردیم یکمی خوابیدم سرم درد میکرد . ساعتای پنج شیش همسر جان اومد دنبالم و رفتیم خونه ابجی میم با بچه ها اماده شدیم رفتیم پل طبیعت . ساعتای ۹ رسیدیم تا ۱۰ و نیم اونجا بودیم . خیلی با صفا بود کلی عکس گرفتیم و خندیدیم . ساعتای ۱۲ رسیدیم خونه . 


امروز صبح ساعتای هشت بیدار شدیم . همسر جان رفت سر کار . من دوباره خوابیدم تا ساعت ۱۱ . عصری نشستیم فیلم the conjuring 2 رو نگاه کردیم . ترسناک بود ولی کلی خندیدیم ... مهران پاچه شو میتکوند میگفت خراب کردم 😁 کلا انگار کمدی میدیدیم :)

بعد فیلم رفتیم بیرون یکم خرید کردیم . تجریش رو دوس دارم با امامزاده صالح دوست داشتنیش ... برا دوستام دعا کردم ... شب خوبی بود. خدایا شکرت واسه این همه مهربونی . 

  • شینـا : )

164- خونه :)) 🏠

يكشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


آبجی میم یه خونه پیدا کرده بود ، رهن کامل ، بیشتر از پولی که داشتیم بود ، حدودا هفت تومن کم داشتیم . گفتیم اشکال نداره ببینیم خونه رو ... پولش رو جور میکنیم . ظهر از بنگاه زنگ زدن برای ساعت پنج و نیم شیش قرار گذاشتیم . وقتی نشستم تو ماشین صدقه گذاشتم کنار . وقتی حرکت کردیم ایه ی ۲۹ مومنون و خوندم ... دلم اروم شد ... رفتیم خونه رو ببینیم . خونه دور بود ... داخل یه شهرک ! تقریبا خارج از شهر میشد ... اطراف خونه بر و بیابون بود ... خونه تر و تمیز نبود . دو خواب بود اما آشپزخونه ی افتضاح و خیلی کوچیکی داشت . طبقه سوم بود و به ما گفته بودن طبقه دوعه ! به دلم ننشست ... همینظورم اقای همسر ... نپسندیدیم ...


این یک هفته حدودا شاید پنجاه شصت تا بنگاه سر زدیم ، کلی تو دیوار گشتم ، بومهن رو هم گشتیم ... اما ... تو مسیر برگشت گفتیم بریم خونه ای که اولین بنگاه بهمون معرفی کرده بود رو هم ببینیم ... ( فک میکردیم خونه با شرایط یهتر پیدا میکنیم برای همین خونه ی اول رو نگاه نکردیم ) . رفتیم بنگاه ... ادرس خونه رو داد . رفتیم خونه ... ساختمون قشنگی بود ... تر و تمیز بود ... خونه طبقه سوم بود ... کوچیک و نقلی اما خیلی بهتر از همه ی خونه هایی بود که تا حالا دیده بودیم .تو شهر بود و پولشم نسبت به جاهای دیگه مناسبتر خونه رو پسندیدیم :) رفتیم بنگاه قولنامه رو نوشتیم . خونه ۱۵ شهریور تخلیه میشه ... قسمتمون همین اولین خونه بود ... خوشحال بودیم از ته دل :)


با مهران و اقای همسر و ابجی ز رفتیم تهران ، میدون امام حسین ، یکم خرید کردیم و گشتیم ... کتونی گرفتم و شلوار :) شام فلافل زدیم :/ ساعتای ۱۲ رسیدیم خونه ابجی میم ... تا یک گفتیم و خندیدیم . روز خوبی بود برام :) خداجونم میدونم که همیشه هوامو داری ... با منی ... با هممممه ی بنده هات ! حتی اگه مث من همیشه کوتاهی کنن در بندگیت ... 


حمدالله ./

حمدالله ./

حمدالله ./


  • شینـا : )

163- رب انزلنی منزلا مبارکا

شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۵۲ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • شینـا : )

162- ارم

جمعه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۵۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم./


صبح پنج شنبه رفتیم بومهن دنبال خونه ... حتی بومهنم خونه ها گرون تر از پول ما بود ! دپرس شدیمو برگشتیم :) تو مسیر رفتیم نازی آباد خونه دوست ابجی ف ... ناهار برامون از بیرون گرفته بود. ساعتای چهار رفتیم خونه ابجی میم . یه خورده استراحت کردیم و اماده شدیم ساعتای هشت و نیم رفتیم ارم ... مبینا اینا هم اومدن ... تولد همسر مبینا بود . خیلی خوش گذشت . ابجی ف و مبینا فیریزبی سوار شدن . من و ابجی ف و میم و فرزین دیسکو کاستر و کشتی رفتیم . فرزین سقوط ازاد رو هم رفت :) خیلی خندیدیم . ساعت یک و نیم تازه شام خوردیم 😂😂 ساعتای دو و نیم رفتیم خونه تا برسیم بیست دقه به چهار شد :| دیگه صب بود :/


امروز بعد ناهار رفتیم فرودگاه مهراباد . ابجی ف با تارا و طهورا بلیط داشتن و رفتن خونه شون ‌. من و اقای همسر هم برگشتیم ، شام خونه عمو دعوت بودیم . گفتیم یکم بچرخیم تو خیابونا بعد بریم . از ازادی‌رفتیم انقلاب ، بعدم امام حسین (ع) و نارمک ... ازونجام اومدیم خونه عمو ... نزدیکای خونه عمو که رسیدیم ابجی میم زنگ زد گفت یه مورد خونه رهن پیدا شده فردا بیاین نگاه کنین . همینجور حرف میزدیم که سر خونه حرفمون شد . قهر کردیم (!) اشک الوده ترین حالت ممکنم رو پشت چهرم قایم کردم و رفتیم خونه عمو ... دلم گرفته ... این پست رو هم از خونه عمو با بی حوصلگی تمام نوشتم ... فقط دلم میخواد بخوابم ... همین :)

  • شینـا : )