پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

۱۱۰ مطلب با موضوع «شینـ + الف» ثبت شده است

190- شب یلدای منی :))

شنبه, ۱ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۵۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

شب یلدا همه خانه بابا جمع شدیم. ژله درست کرده بودم و دسر ... بساطمان به پا بود ... همینکه یک سال دیگر شبیه جوجه های آخر پاییز زیر سقف خانه ی پدر ، کنار ماه بابا و ستاره ی مامان جمع شده بودیم نهایت احساس خوب و شور زندگی بود :) داداش ها شاهنامه خوانی کردند ، نشستیم دور میز ، داداش بزرگه برای تک تکمان فال گرفت ... خندیدیم ! عاشقی کردیم ... زندگی کردیم ! ما در کنار هم زندگی را زندگی کردیم ... خدای من :) بهتر از این هم مگر میشد ؟ پدر ، مادر ، همسر ، خواهر ، برادر ، عروس و داماد و نوه ... جای بچه ی نداشته ام خالی بود :)) سال بعد می ایی؟


یلدای زیبای ۹۷

  • شینـا : )

189- آذر ماه

چهارشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

خیلی وقت بود از نوشتن روزمرگی هایم دور شده بودم ! مهمترین و شیرین ترین اتفاق آبان ماه پیاده روی کربلا بود ... راهی که ادمی را به اوج ِ بودنش نزدیک می کند :) آذر اما به سرعت گذشت ... آذر را دوست داشتم ... آذر را  سخت مشغول بودم ! مشغول ساخت عروسک هایی که نامش را کُپُلچه گذاشتم ، سفارش های شب یلدا خوب بود ... بعد از ساخت هر کپلچه به لبخندی فکر میکردم که در دل عروسک خفته و با رسیدن دست صاحب جدیدش بیدار میشود ... آذر کتاب خواندم ... آذر لبخند زدم و پیاده روی کردم و سلامت بودم ! آذر پایان زیبای پاییز من بود ... اواخر این ماه سفری به شمال ( خانه ی پدری ) داشتیم ... آه ... پاییز زیبا ... آذر زیبا ... خدا نگهدار :))


عروسک کپلچه / دستسازه ی گم جش gom_j_sh

آذر ۹۷

  • شینـا : )

188- چیتگر

جمعه, ۲۳ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

یک روز خوب دیگر روزی مان شد ! برای اولین بار رفتیم دریاچه چیتگر ، آن هم به دعوت دخترخاله جان :) خوش گذشت ... لذتی بود در دیدن مرغ های کوچک دریایی ... لذتی بود در دیدن ساخته ی دست انسان ! دریاچه ی مصنوعی ! راستی چه خالقی دارد این انسان *____* الحمدلله کما هو اهله ❤



23 اذر ۹۷

  • شینـا : )

187- چشمانت :)

يكشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۱ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

از سر کار آمده بود ! در را باز کردم خسته نباشیدم را گفتم ... از پشت سرش یه شاخه گل در اورد ! مُرده بُدم زنده شدم ... هنوز یادش نرفته ، گل رز سفید با روبان قرمز را دوست دارم :)

۱۱/۹/۹۷

شب از شوق گل ، گل کرد طبع شاعری‌م *_*

من به سبزینه ی چشمان تو ایمان دارم 

گر چه اینک که تو را میخوانم 

خفته ای در شب ِ پاییز ِ نگاهم... 

شبنمی میچکد آرام 

خش خش برگ... 

چنین باد! 

چه نسیمی!! 

زندگی‌، رستن و رفتن، 

زندگی، دست به دستی بگرفتن... 

زندگی، سِیر قدم های دوتایی 

زندگی، بازی ِ در بسته در آن دم که بیایی... 

و حضورت...

 همه ی هستی ِ من ، محو ِ دو چشمت 

چه بهاری چه بهاری

 رقص گل در تب دستت 

تپش قلب من‌ست در تن مستت 

چه خوش آن روز و مه و سال که تو باشی

 تو که باشی همه احوال بهار است چه بهاری ... 

من به سبزینه ی چشمان تو ایمان دارم 😭♥️🌱

 #شعر_گم_جش ۹۷/۹/۱۱


سورپرایز همسر عزیزتر از جانم :)

  • شینـا : )

186- وصلی به طول مدت هجرانم ارزوست ...

چهارشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۷، ۰۴:۰۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ...

با مامان اومدیم حرم ، رفتم که برم زیارت بعد از دو روز که مشهد بودم ! درهای حرم بسته شده بود ... مردم مردم مردم ... تو سورگز سرما بیرون دعای توسل رو خوندیم صدا پخش میشد تو صحن ... سوز دلمون چه زیاد شده بود ! چه گریه ای ... چه دعایی ... الحمدلله :) برگشتیم سوییت . قبل از نماز صبح دوباره اومدیم حرم ، این بار چشمم روشن شد به ضریح قشنگشون ... آقا قبولم میکنی ؟!زیارتنامه خوندم ، نماز شب تو حرم ، نماز صبح جماعت ... بعد هم رفیق جان مشهدی رو دیدم ! برام هدیه عروسیمو اورده بود :) مجموعه کتاب های سعدی ... منم بهش یه جاسویچی دستساز کوچیک خودمو هدیه دادم ! ساعتای شیش برگشتم سوییت و ساعتای ۱۰ حرکت کردیم ... چقد کم بودیم ... بازم خدایا شکرت ...


عاشق صحن و سراتم :)

تو راه برگشت رفتیم آرامگاه فردوسی :)) انقده خوب بود ... عکس پایین رو هم تو محوطه ش گرفتم *_*


الحمدلله کما هو اهله :)))))))

  • شینـا : )

185- دست های خالی !!

سه شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۷، ۰۵:۵۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

سلام خدا ... میخوام به امام رضا نامه بنویسم اجازه هست ؟ سلام آقا جونم .. آقای خوبم ... آقای مهربونم ... حالا من اینجام تو سوییتمون ... از بالکن اینحا گنبد طلات دیده میشه ... اقا ما دو روزه اومدیم ولی هنور نشده بیام ضریح خوشکلت رو ببینم ... اقای قشنگم برای ناهار امروز ازت ممنونم خیلی خوشمزه بود و هیچ کم و کسری نداشت ... خیلی عالی بود اقای خوبم آقام ... امام رضا جانم فردا قراره ازینحا بریم ، بریم از پیشت و من هنوز یه زیارت دلچسب نداشتم 😔 آقا میدونی که خیلی دوستت دارم ، از همین الان نگران اینم که سری بعد کی دعوتم میکنی ؟! خدا کنه زود باشه ... خیلی زود ... خدا کنه دیر نشه ... چون همین الانشم دلم برات تنگ شده ..و آقا هر گدایی میاد پیش شاه ، گدایی میکنه ... منم میخوام ازت گدایی کنم ... آقای مهربونم ... رئوف دلم ... اول اول اول سلاممو تو بهشت برسون به مادرم حضرت زهرا (س) و بهشون بگو قبرشون ناپیداست ... گنبد طلایی ندارن ... زائر ندارن ... ولی من از همینحا سلام میدم بهشون ... به مادرم بگو بغلم کن ... هوامو داشته باش ... دوست دارم ... آقای خوبم سلام منو به امام حسین (ع) برسون و ازشون بخواه که بازم زود زود زود دعوتم کنه به کربلاش ... آخ ... کربلاش ... کربلاش... کربلاااااا حرم یار یه چیز دیگه ست ... هعی ... امام رضای عزیزم خودت میدونی چه غمی چه غربتی تو حرم مولامون امام علی علیه السلام هست ... خجالت میکشم هنوزم ... از بس که نشد و نتونستم یه زیارت درست و درمون داشته باشم 😭 امام رضای خوبم ... امام دوست داشتنی خودم ..و امام مهربونم ! هوای همسرم ، پدرم ، مادرم ، خانواده م ، خانواده همسرم و هر کسی که التماس دعا گفته رو داشته باش ... همه ی عزیزانم... دوستانم ... آشنایانم ... خودت هوای همه رو داشته باش ... خوشبختی و عاقبت بخیریمونو با شهادت از خدا بگیر برامون ... امام جان ...قلب من ... به من و همسرم فرزند صالح و سالم و مومن و پیرو حضرت زهرا و رقیه از طرف خدا هدیه بده ... و رزق و روزی حلال ... امام رضا ... به خدا بگو امام زمانمون زودتر ظهور کنه ... همین 😭♥️ ببخشید وقتتو گرفتم ولی از گدا همین برمیاد ...

۶ اذر ۹۷

دیدار با جوجه :))

  • شینـا : )

184- آمدم ای شاه پناهم بده ...

دوشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۴۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم .../

با مامان و بابا و همسری اومدیم مشهد ... جنگل پاییز پاییز بود :) بعد از جنگل زمستون شده بود برف میومد ... رسیدیم رسیدیم به وصل یار دیرین ... چه شیرین :)))

جنگل گلستان - ۵ آذر ۹۷

اپلیکیشن رضوان رو نصب کردم ، هنوز که نرفتم تو حرم ولی وقتی بریم جی پی اس گوشی و نت رو روشن کنیم تو قرعه کشی واسه غذای تبرکی حرم میندازن شمارمونو :) بعد داشتم با خنده میگفتم این همه راه اومدیم ینی امام رضا (ع) با این همه خدم و حشم یه شام به ما نمیده ؟! خوبه اسممون تو قرعه هم نیفته ! [ کاملا شوخیانه ] خلاصه که الان داریم استراحت میکنیم و من خودمو تو عصر امام رضا (ع) تصور کردم که امام زنده ن و ما رفتیم مهمونشون شدیم ... [ البته همین الانشم امام رضا علیه السلام زنده‌ن ، از حیث شهید بودن و امامتشون که همیشه تو همه عصرها ، این دنیا و اون دنیا برای ما هستن ] ... خلاصه که منه مور الان مهمون سلیمانم :)) نَمیرم از خوشحالی ؟ نرم تک تک سلام همه رو برسونم و بگم فلانی ... فلانی ... فلانی و بیساری همه سلام گرم رسوندن ... نشد بیان ، ان شاالله شرایطشون جور شه خدمت میرسن شاها *___* آخ من دورتون بگردم جانا ^__^ اصلا سنه قوربانا :)) یه حسی دارم هم خیلی خوشحالم ، هم خیلی احساس کوچیکی میکنم و برای این حضور اماده نیستم ! استرس دارم ... 😐♥️ خدایا خودت کمک من یه جوری برم حرم که خجالت نکشم ☹️ مرسی :))


  • شینـا : )

174- پاییز میرسد که....

چهارشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۱۴ ق.ظ


بسم الله الرحمن الرحیم ./


دومین پاییز با هم بودنمون اومد . این بار ولی دیگه تو خونه خودمونیم . الان دو هفته ست که خونه خودمونیم ، خوشحالم خیلی ... و خدا رو شکر میکنم خیلی بیشتر ... هفته ی قبل پای آقای همسر تو محل کارش ضرب دید ، چند روز استراحت پزشکی دادن بهش رفتیم شمال خونه مامان اینا ... این هفته برگشتیم و زندگی متاهلی رو جدی جدی شروع کردیم ... داداش بزرگه هم بذای یه دوره آموزشی باید میومد تهران ، با هم برگشتیم و رسوندیمش . یک هفته تو محل اقامتشون بود . پنج شنبه صبح رفتیم یه خورده گشتیم نعمت آباد ، واسه وسایل چوبیو مبل ... یه میز تی وی سفید خوشگل خریدیم :)) جاکفشی رو هم اول هغته خریده بودیم . کارمون که تموم شد رفتیم دنبال داداش بزرگه اوردیمش خونه مون . اینجوری بود که اولین مهمون خونه مو دعوت کردم و شام زرشک پلو با مرغ گذاشتم :))


شب خیلی یهویی با داداش و بابا هماهنگ کردیم و قرار شد کارا رو جفت و جور کنن منم باهاشون برم پیاده روی اربعین ... خلاصه که اگه برم در واقع حاجتمو از امام سجاد علیه السلام و مادرشون گرفتم :* 

صبح جمعه با داداش رفتیم افسریه ازونجام میدون امام حسین و لویزان . یکم خرید کردیم ، داداشو رسوندیم و برگشتیم ... به محض رسیدن هم رفتیم خونه برادر شوهر و تا ساعت ۱۱ شب اسباب کشی کمکش کردیم ... آقای همسر بی نهایت خسته شده بود :( 

خدایا برای همه چی شکرت ...

امروز بابا مدارکمو برای ویزا گرفتن برده بود ... خدایا ینی میشه ؟

امشب ابجی زنگ زد ، یه خبری داد که ناخوشم کرد و خیلی غصه ناک بود خدایا خودت همه چیو میدونی.  خودت درستش کن ...

کربلامو جور کن خدا ... خدایا چقد ازت چیزمیز میخوام :)) ولی از تو نخوام از کی بخوام :))) خدایا دوستت دارم خییییلی ... برای همه ویز ممنونم و شکرت :*

  • شینـا : )

173- خانه مان را با هم میسازیییییم :)))

جمعه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۴۳ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


دیروز یه خاور گرفتیم و جهازمو بار زدیم ، بعد شامم خودمون حرکت کردیم تهران ، صبح ساعتای هفت رسیدیم ، تا هشت یه استراحت کوچولو کردیم و ساعت هشت وسایلو آوردیم بالا ... هنوزم آقای همسر و برادرشوهر و پسر عمه شون دارن میارن ، یخچال مونده :( اسباب کشی کردن خیلی سخته ... خدایا خودت کمکمون کن *_* 

قراره امروزو استراحت کنیم و کم کم بیفتم به جون خونه و وسایلمو بچینم . مامان دیشب دوست داشت بیاد بابا هم همینطور . اما گفتم اذیت میشین ... مامان کمرش درد میکنه ... ان شاالله خونه که مرتب شه زنگ میزنم بیان خونه م :))) خدایا کلللی الحمدلله و مرسی برای این همه نعمت ‌...


الحمدلله :*

  • شینـا : )

172- خونه 💙

يكشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۱۴ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


حدودا یک هفته س اومدیم تهران خونه ی خواهرشوهر (ابجی میم). خونه رو تحویل گرفتیم دو سه روزه و تمیزش کردیم :))) انقددددد کثیف بود که خدا می دونه ... مونده فقط موکتای کف خونه رو بشوریم ... خوشحالم و خدا رو شکر میکنم بابت خونه ی نقلی خوشگلی که میخپایم روزای قشنگمون رو توش شروع کنیم . الحمدلله :)

  • شینـا : )