پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

۵ مطلب با موضوع «عروسک ها و دستسازه هایم» ثبت شده است

170- یک ماه گذشت :)

شنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۵۰ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


سه شنبه صبح با حال خوشی بیدار شدم ، گفتم امروز روز من ؟ گفت باشه ... ظهر رفتیم آتلیه عکسامونو انتخاب کردیم ، خوشگل شده بودن . برگشتنی امامزاده قاسم نماز ظهر خوندیم و مستقیم رفتیم گرگان ، یک ساعتی رو توی مسیر بودیم . ناهار رفتیم چیلی ، پیتزایی که میخواستمو نداشت ، یکی دیگه سفارش دادیم با قارچ سوخاری و مخلفات . بعد ناهار رفتیم سینما. ... تنگه ابوقریب و هزارپا داشت . هزار پا رو نگاه کردیم که مزخرف بود :| با این حال کلی خوش گذشت بهمون :)


این دو سه روزی ، کار خاصی نداشتیم ، خونه ای که گرفتیم گاز رومیزی میخوره و گازی که بابا برام خریده بود ازین بزرگا بود ، رفتیم فروشگاه گفت گازو برات عوض میکنیم ، ولی دلم نیومد گفتم نه ، گازمو نگه میدارم میذارم خونه مامان بمونه شاید خونه بعدیمون گاز بزرگ خواست، عوضش بابا برام یه گاز سه شعله ی سفید‌ کوچیک خرید :) 


دیروز خونه ابجی پاگشا بودیم و پریشب خونه عمه ... چند وقت میشه کانال زدم و کسب و کار کوچیک عروسکامو تو تلگرام هم شروع کردم ، راستی سه شنبه صب قلکمو پاره کردم ، پولاشو شمردم ۶۴۷ تومن بود ، سه تومن داداش کوچیکه گذاشت روش ، شد ۶۵۰ :)) رفتیم دیجی کالا چرخ خیاطیشو تخفیف زده بود ، ۷۷۵ تومن ، بقیه ی پول رو مامان داد و چرخو خریدم :))) 

دیروز صبح با آقای همسر چرخمو راه انداختیم ، دیشب اولین لباس عروسک رو باهاش دوختم ،  خیییلی خوشحالم و خیلی دوسش دارم :) همینکه با پول خودم تونستم تو مسیری که توش هستم پیشرفت کنم خیلی خوبه ... 

اقای همسر دیشب رفت تهران و صبح زو رسیده بود ، من خونه مامان موندم تا روزی که اسباب کشی کنیم و بریم خونه خودمون . 

چند تا سفارش کار دارم ، دو تا جامدادی بچه گونه ، دو تا عروسک *___* تا اخر همین هفته ان شاالله تمومشون کنم . 

امروز اولین ماهگرد ازدواجمونه 😊❤

  • شینـا : )

134- کشتی پهلو گرفته

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


تصمیم گرفته ام در همین فاصله ی کوتاه ِ چند روزه تا عروسی ِ برادر جان و خودم ، کتاب های نیمه رها شده ام را تمام کنم ! هم سرگرم می شوم و تحمل دوری همسرم برایم آسان تر می شود ، هم خیالم راحت است که روزهایم را آنقدر هم به بطالت نگذرانده ام . کتاب کشتی پهلو گرفته را می خواندم ! این کتاب را چند نفر از دوستان ِ جان ، روشنک ، زهرا ، ماهی ، آدینه و محدثه به مناسبت تولدم برایم خریده اند . هر چند اردیبهشت دستم رسید و مطالعه اش را همان اردیبهشت شروع کردم ولی در سفری که پیش آمد و مشغله های دیگر ، خواندن کتاب متوقف شد . سه چهار روز قبل مطالعه کتاب را دوباره از سر گرفتم . 


راستش احساس آمیخته در جان ِ کلمات ِ این کتاب ، دل را عجیب می سوزاند و جویبار اشک بر دشت ِ گونه ها روان می کند . یکی دو شب کتاب را گذاشته بودم کنار ِ خودم ، به ظلمت و سیاهی ِ جلد ِ کتاب نگاه می کردم و سپیدی ِ نوشتار ِ " کشتی پهلو گرفته " و خوابم برده بود ! وقت هایی که دلم آماده ی گریستن بود خواندن یک خط هم کفاف میداد برای به گریه افتادنم ... یک شب هم چند صفحه را بلند بلند برای مامان خواندم و شاهد بودم خیسی ِ گوشه ی چشمهایش را ...



[ کتاب کشتی پهلو گرفته / فرشته کوچولوی دستساز خودم ]


شاید بیش از سه سال ، نامم را گذاشته ام " دختر ِ حضرت ِ مادر " ! بی آنکه بدانم مادرم کیست ؟! تنها به نامی دلخوش بودم ! به اسمی ... به زهرایی و دلی که پیاپی در هر درگیری و غصه و حاجتی دست به دامانشان شده بود و حاجتی را از پی ِ خواندن ِ سوره ی یاسینی دریافت کرده بود ! حال اما داستان فرق می کند ... این مادر که بود ؟ فاطمه (س) بود ... زهرا (س) بود ! دختر ِ پیامبر و شُویش علی (ع) و مادر ِ حسنین و زینب (س) ... این ها همه نام بود ! 


اینک دل ِ نام ها شکافته است ... پیغمبر دار ِ فانی را وداع می گوید ... علی (ع) مشغول ِ تغسیل ِ پیکر ِ بی جان ِ پیغمبر است . زهرا (س) دلش هزار تکه در غم ِ پدر ... در را کوفتند ... ابوبکر و عمر و عده ای چند ... 

- در را باز کن ! علی باید با ما بیعت کند ... 

زهرا (س) پشت ِ در است . علی (ع) و بیعت ؟! غیر ممکن بود ... غیر ممکن است ... 

- اگر در را باز نکنید این خانه را با اهلش به آتش می کشم ! 

خانه ی پیغمبر را ؟ اهل بیت را ؟! بی حرمتی تا کجا ؟ انسانیت نبود ! تنها خوی حیوانی  میتوانست اینقدر بی شرف باشد ! اه ... لعنتی ... 

در شعله کشید ... عمر کوبید ! 

فاطمه (س) پشت ِ در : فضه مرا دریاب ... 


پهلو شکست ... میخ های ِ در در سینه فرو رفت ... محسن ........


دست ِ علی را بستند به سوی مسجد ... کشان کشان ... فاطمه با آن حال ِ نزار ... دست بر دامان ِ علی (ع) : نمیگذارم علی را ببرید ... عمر با هر چه در دست داشت انقدر به بازو و دست ِ فاطمه (س) زد ، که دست ِ دخت ِ پیغمبر از دامان ِ مولا جدا شد ... داغ ِ آن سیلی ... روی ِ نیلی ... آه ! 


اما قصه به اینجا تمام نشد ... فدک را غصب کردند . فدک باغی بود که پیامبر به فاطمه (س) بخشیده بود . این را همه می دانستند . غصب ِ فدک ، غصب ِ خلافت ِ امیرالمومنین ! این ها با هم در یک راستا بود ... و فاطمه (س) می دانست ... و علی (ع) نیز ... که فدک برای فاطمه (ع) ، مال ِ دنیا نبود ... پشتوانه ی مالی ِ خلافت ِ امیرالمومنین بود ... دلیل و آیه و حدیث و شاهد و سخنرانی و هر چه ! فدک را پس ندادند ... آنقدر بی شرمی ، وقاحت ، پست فطرتی ، خیانت ، سفاهت ، رذالت ، و چه و چه به خرج دادند که قهر ِ فاطمه (س) آغاز شد ... فاطمه (س) ای که پاره ی تن ِ پیامبر بود ... که گفت : خدایا تا روزی که بر تو وارد شوم با این دو سخن نخواهم گفت و شکایت ِ این دو را برای تو میگویم .


فاطمه (س) بعد از پدر ، زیاد نماند ... علی (ع) مرا با لباس غسل بده ... [ و شاید با خود فکر کرده بود دل سوخته ی علی علیه السلام بهتر که نبیند تن ِ پاره و پهلوی شکسته و بدن ِ ..... ] ! عجیب آنکه علی علیه السلام میگفت : اسماء آرام تر آب بریز ... این بدن ...... فاطمه (س) جای برآمدگی زخم ها از روی لباس هم معلوم است ... [ اشک ] 


صبح ِ روز ِ بعد ابوبکر و عمر و مردم ، با چهل قبر ِ یکسان و مشابه و جدید در قبرستان بقیع مواجه شدند . داشتند دیوانه میشدند ! گفتند تمام ِ قبرها را نبش میکنیم و بر پیکر فاطمه (س) نماز میخوانیم . علی (ع) برآشفت : اگر تا کنون سکوت کرده بودم برای این بود که مامور به سکوت بودم ! هر کدام به این قبرها نزدیک شوید سرش را جدا میکنم ! گریبان ِ عمر گرفت و بر زمین زد ! 

و پس از آن ... اول مظلوم ِ عالم ، علی (ع) بود و خون ِ جگر و درد دل و چاه و نخلستان ... 


چه سخت تر از سخت عاشورایی ... 


[حمداً لله] که ابوبکر نیستم ... و نه عمر ... و نه پیرو این دو ...

نامت حک شود بر قلبم : " یا فاطمه زهرا سلام الله علیها " ... حضرت ِ مادر ...


+ و حضرت ِ زهرا (س) همه ی این ها را برای دفاع از امام علی (س) انجام داد ... تا شهادت ... 


  • شینـا : )

132- شنبه جان

شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


شنبه به شنبه ترین حالت ممکن گذشت . صبح همراه داداش جان رفتیم بیرون . کارت های کانون هنری ترمه آماده ی ارسال بود . پنجاه کارت را توی یک کیسه نایلونی چیده بودم . اول رفتیم بیرون از شهر ، داداش کارش را انجام داد . بعد هم برگشتیم و رفتیم اداره پست . کارت ها را پست کردم ! متصدی امور پستی انقدر کُند کار میکرد که دلم می خواست سرش داد بزنم ! هر چند چیزی نگفتم ولی اگر قرار باشد روزی ، کسی را جایی استخدام کنم حتما سرعت عمل و فِرز بودن را یکی از شاخصه های اصلی انتخابم قرار می دهم . 


 

 


[ کارت های دعوت و معرفی کلاس های کانون هنری ترمه - به مناسبت عید غدیر ]


بعد از اداره پست همراه داداش و زنداداش جان رفتیم خرید ! هوا گرم بود . برق ِ پاساژها و مغازه ها قطع شده بود و این خیلی درد داشت ! یکی از کاسب ها می گفت : " خیلی توی این اوضاع نابسامان اقتصادی فروش داریم که روزی دو ساعت هم برق قط می شود ! " پاسای آنقدر تاریک بود که چراغ قوه ی گوشی را روشن کرده بودیم ! فایده نداشت چیزی دیده نمیشد برگشتیم . ماشین را که از پارک در آوردیم برق آمد . دوباره ماشین را پارک کردیم و رفتیم لباس ِ مجلسی برای زنداداش خریدیم و برگشتیم .


آقای همسر توی مسیر ِ رفتن به ماموریت بود ! کمی صحبت کردیم ! ساعت حدود سه و نیم رسیده بود . امروز عروسک ِ محجبه ای را که چند روزی بود نیمه کاره رهایش کرده بودم تمام کردم . روسری اش را پوشاندم و برایش چادر دوختم . بعد هم توی باغچه و لا به لای گل ها چند عکس گرفتم :) 


 

 


[عروسک ها محجبه به مناسبت ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها ]


کتاب کشتی پهلو گرفته را چند وقتی ست می خوانم . کتابی که شاید می توانستم 150 صفحه اش را یک روزه تمام کنم ! اما کارها و دغدغه ها سرعت ِ مطالعه ام را به شدت پایین آورده . شب چند صفحه ای را برای مامان خواندم . صدای من می لرزید ، اشک ِ گوشه ی چشم مامان هم دل دل می کرد ، آخرش هم ریخت ! خواهر جان با وروجکش آمد و نشد ادامه ی کتاب را بخوانم . البته ما بین ِ خواندن ِ این کتاب ، یک کتاب ِ دیگر را خواندم و تمام کردم که حتما درباره اش می نویسم .



[ حمداً لله ]

  • شینـا : )

130- اولین سالگرد عقدمون :)

شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


من آنچه را احساس باید کرد

یا از نگاه دوست باید خواند

هرگز نمی پرسم

هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری ؟

قلب ِ من و چشم ِ تو می گوید به من : - آری - 


[ فریدون مشیری ]



[ عروسک های دست ساز خودم به مناسبت اولین سالگرد عقد و همینطور عروسیمون ]


بهله اینجوری بود که اینبار برای خودمون دو تا عروسک ساختم ^__^

  • شینـا : )

126- اولین هدیه سالگرد :)

جمعه, ۸ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۸ ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم ./


بعد از تعطیلات عید فطر دوباره دور شدیم . نمیدانم اسمش را بگذارم عادت یا نه ؟! اما دلم کمی بیشتر از گذشته راه می آید با دوری ! شاید پذیرفته ام ! نکه دلتنگ نشوم ، نه ... اما کمتر بی تابی میکنم ! مبادا در دوردستم دلت از بی قراری هایم بگیرد ! حدودا ده روز بعد سه شنبه شب برگشتی ! چقدر همیشه لحظه دوباره دیدنت شیرین است ! و دوست داشتنی ... همان لحظه ی اول که چشمم به چشمانت گره میخورد ! از سه شنبه تا جمعه را با هم بودیم ! قرار و مدارها برای عروسی داداش کوچیکه بسته شده بود ! چهار مرداد :) تکلیف ما ولی هنوز مشخص نبود ! و این سخت بود ... سخت و آزار دهنده ... اصلا هر بلاتکلیفی ای دشوار است . 

دو سه روز همه جا را گشته بودیم ، همه ی شهرهای اطراف و پاساژهای کوچک و بزرگ ! حتی بوتیک های تک ! انگار قحطی لباس مجلسی آمده باشد ! لباس ها اصلا چیزی نبودند که میخواستم ، آن هم با آن قیمت ها فضایی ! به هر حال یک بار دیگر برگشتیم نزدیک ترین شهر اطراف ! برج سرمایه و بوتیکی که اصلا به قیافه اش نمیخورد ! ژورنال لباس ها را ورق زدیم ! جالب بود که همه ی مدل ها را موجود داشت ! چند تا را انتخاب کردم و پوشیدم ! و از بین همه ی آن ها بالاخره یکی را برداشتم . اصلا انگار باری از دوشم برداشته باشند ... لباسم آبی کاربنی کوتاه است ! که پشتش بیشتر از جلوی لباس کار شده ! سنگ دوزی است و یک پایپیون خوشگل بزرگ پشت لباس میخورد ! آنقدر دوستش دارم :))

بعد از خرید لباس رفتیم ناهارمان را هم همان بیرون بخوریم ! به امید ِ پیتزا رفتیم ولی گفتند آماده کردنش طول میکشد ! به ساندویج راضی شدیم ! صبح جمعه وقتی فکر کردم که آقای همسر شب قرار است برود و دوباره دوری ، هدیه ی کوچکی را که به مناسبت اولین سالگرد عقدمان درست کرده بودم برایش آوردم ! خیلی خوشحال شد . یکی دو ساعت بعد ، صبحانه را که خوردیم با هم رفتیم بندرترکمن ! 


 

[ هدیه ی کوچیک دست سازم به مناسبت اولین سالگرد عقدمون - 8 تیر 97 / البته عقدمون 16 تیر هست ! ]


الحمدلله رب العالمین ./
  • شینـا : )