پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_jesh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )

۲۰ مطلب با موضوع «من الغریب الی الحبیب» ثبت شده است

141- بغلم کن *_*

جمعه, ۲۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۴۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


« و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون » ! نه ترسی بر آنان هست و نه اندوهگین می شوند :) بیا یه بارم که شده ادای کسیو دربیار که به خدا ایمان داره :)) غم چرا ؟ ترس چرا ؟ دلهره برای چی ؟ مگه اتفاقی افتاده ؟ مگه چیزی شده ؟ زندگیتو بکن دختر ... اون روزی که باید بیاد میاد :* به خوبی و خوشی ان شاالله ...

+ وقتی ته نوشته های پست قبلیم بغض داشتم و تو دلم گفتم خداایا بغلم کن ، به دقیقه نکشید که این ایه رو توی اینستا دیدم ، ما ادما بغل کردنی ترین مخلوقاتیم واسه خدا ... کاش بتونم یه روزی واقعی واقعی عاشقت بشم و دوستت داشته باشم خدای خوب من :) الحمدلله 

  • شینـا : )

135- ای حرمت ...

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۲۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


با دختردایی از بازار بر میگشتیم. خانه ی ما در یکی از کوچه های اولین چهار راه ِ خیابان است . سر چهار راه شلوغ بود ... زنان و کودکان و مردان ! جوان و نوجوان ... همه ایستاده بودند . به خانه رسیدم کیسه ی خریدم را پرت کردم توی اتاق و به همان شکلی که بیرون بودم با مامان راه افتادیم ! چند قدمی که برداشتیم رسیدیم سر کوچه و همان چهار راه ! از جایی که ایستاده بودیم تا مسجد ِ محله فاصله ی زیادی نبود . شاید سه چهار دقیقه پیاده رفتن طول میکشید . خیابان را آب و جارو کرده بودند هنوز خیسی اش مانده بود روی آسفالت ... سمت راستمان یک منقل ذغال (زغال) و دود اسپندی که پیچیده بود در هوا ... پیرمردی که لباس بسیجی به تن داشت مخزن ِ گلاب بر پشت گذاشته بود و مدام به این طرف و آن طرف می رفت و باران ِ گلاب بر سر و صورت مردم میریخت . هرازگاهی مردم ِ محله یکدیگر را به شربت های نذری و شیرینی دعوت میکردند . یک پارچه ی سبز با نقشی طلایی از این سر کوچه به آن سر آن بسته شده بود . یک میز کوچک ، چند فنجان ِ کوچک ِ گل قرمز و قوری چینی روی میز چیده شده بود و باندی که آهنگ پخش میکرد ! آسمان حال و هوای دیگری داشت . لشکر ابرهایش را ردیف کرده بود و باد را مأمور به وزیدن ! چه هوایی ... مطبوع تر از بهار ... دل انگیزتر از پاییز ... گهگاه چند گنجشک پر میکشیدند و دلبری می کردند ... هوا هوای بهشت بود ! 


مامان میگفت : مثل ِ اینکه امام زمان (عج) ظهور کند ...

عمه لب به سخن گشود که : مردم ِ نیشابور هم در همین حال و هوا بوده اند وقتی امام رضا (ع) از شهرشان عبور میکرده ! به پیشوازش آمده اند نه ؟!


حال ِ دل ِ من هم شبیه کسی بود که در انتظار است ... احساس میکردم خود ِ خود ِ امام دارند به این کوی و برزن پا میگذارند ! نیم ساعتی گذشت ... خُدام امام رضا علیه السلام قدم روی دیده مان نهادند . یک سمند و ماشین ِ وَنی که حامل ِ پرچم ِ سبز ِ امام رضا علیه السلام بود . سر ِ همین چهار راه توقف کردند ... پسرکی شعرهای خوشامدگویی را زمزمه کرد ! پرچم به دست ِ خادمان و مردم پشت به پشتشان تا مسجد پیاده رفتیم . گل ریزان بود و گلاب پاشان ... ورودی مسجد تزیین شده بود و مخزن ِ بزرگی که از شربت ِ زعفران پر بود . کم پیش می آمد مسجد ِ محل را اینقدر شلوغ ببینم ! مگر عید ِ فطر یا شب های قدر ... همه با هم به نماز ِ جماعت ایستاده بودیم و سرشار از لذت و غرور و افتخار ... مهمان برکت می آرد ... انگار تمام ِ محل یک وعده نماز ِ جماعت ، مهمان ِ امام رضا علیه السلام شده بودند . 


بعد از نماز برنامه شروع شد ، به مجری گری  ِ آقای واحدی نیک بخت و مداحی ِ مداح ِ حرم ِ امام رضا علیه اسلام . چندی بعد خادمان پرچم را بین صفوف به حرکت در آوردند . تک به تک ، همه بوییدند و بوسیدند و در آغوش کشیدند عشق را ... راستی آقا ؟ چقدر شیفته دارید :) برخی همهمه میکردند ، بعضی اشک از گونه پاک میکردند ، بعضی لیست ِ آرزوها و حاجاتشان را در ذهن مرور میکردند ... هر کس با عشقی و امیدی آمده بود ... و میان ِ این همه - من هم - بودم ... ذره ای ناچیز ... با آرزوهای بزرگ ... 


[حمداً لله ]


+ هوای متعفن و گرم ِ شهر ، خنک شد ! ابر و باد و  نم ِ باران زد ! به برکت ِ همین پرچم ِ سبز ... :)

  • شینـا : )

134- کشتی پهلو گرفته

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


تصمیم گرفته ام در همین فاصله ی کوتاه ِ چند روزه تا عروسی ِ برادر جان و خودم ، کتاب های نیمه رها شده ام را تمام کنم ! هم سرگرم می شوم و تحمل دوری همسرم برایم آسان تر می شود ، هم خیالم راحت است که روزهایم را آنقدر هم به بطالت نگذرانده ام . کتاب کشتی پهلو گرفته را می خواندم ! این کتاب را چند نفر از دوستان ِ جان ، روشنک ، زهرا ، ماهی ، آدینه و محدثه به مناسبت تولدم برایم خریده اند . هر چند اردیبهشت دستم رسید و مطالعه اش را همان اردیبهشت شروع کردم ولی در سفری که پیش آمد و مشغله های دیگر ، خواندن کتاب متوقف شد . سه چهار روز قبل مطالعه کتاب را دوباره از سر گرفتم . 


راستش احساس آمیخته در جان ِ کلمات ِ این کتاب ، دل را عجیب می سوزاند و جویبار اشک بر دشت ِ گونه ها روان می کند . یکی دو شب کتاب را گذاشته بودم کنار ِ خودم ، به ظلمت و سیاهی ِ جلد ِ کتاب نگاه می کردم و سپیدی ِ نوشتار ِ " کشتی پهلو گرفته " و خوابم برده بود ! وقت هایی که دلم آماده ی گریستن بود خواندن یک خط هم کفاف میداد برای به گریه افتادنم ... یک شب هم چند صفحه را بلند بلند برای مامان خواندم و شاهد بودم خیسی ِ گوشه ی چشمهایش را ...



[ کتاب کشتی پهلو گرفته / فرشته کوچولوی دستساز خودم ]


شاید بیش از سه سال ، نامم را گذاشته ام " دختر ِ حضرت ِ مادر " ! بی آنکه بدانم مادرم کیست ؟! تنها به نامی دلخوش بودم ! به اسمی ... به زهرایی و دلی که پیاپی در هر درگیری و غصه و حاجتی دست به دامانشان شده بود و حاجتی را از پی ِ خواندن ِ سوره ی یاسینی دریافت کرده بود ! حال اما داستان فرق می کند ... این مادر که بود ؟ فاطمه (س) بود ... زهرا (س) بود ! دختر ِ پیامبر و شُویش علی (ع) و مادر ِ حسنین و زینب (س) ... این ها همه نام بود ! 


اینک دل ِ نام ها شکافته است ... پیغمبر دار ِ فانی را وداع می گوید ... علی (ع) مشغول ِ تغسیل ِ پیکر ِ بی جان ِ پیغمبر است . زهرا (س) دلش هزار تکه در غم ِ پدر ... در را کوفتند ... ابوبکر و عمر و عده ای چند ... 

- در را باز کن ! علی باید با ما بیعت کند ... 

زهرا (س) پشت ِ در است . علی (ع) و بیعت ؟! غیر ممکن بود ... غیر ممکن است ... 

- اگر در را باز نکنید این خانه را با اهلش به آتش می کشم ! 

خانه ی پیغمبر را ؟ اهل بیت را ؟! بی حرمتی تا کجا ؟ انسانیت نبود ! تنها خوی حیوانی  میتوانست اینقدر بی شرف باشد ! اه ... لعنتی ... 

در شعله کشید ... عمر کوبید ! 

فاطمه (س) پشت ِ در : فضه مرا دریاب ... 


پهلو شکست ... میخ های ِ در در سینه فرو رفت ... محسن ........


دست ِ علی را بستند به سوی مسجد ... کشان کشان ... فاطمه با آن حال ِ نزار ... دست بر دامان ِ علی (ع) : نمیگذارم علی را ببرید ... عمر با هر چه در دست داشت انقدر به بازو و دست ِ فاطمه (س) زد ، که دست ِ دخت ِ پیغمبر از دامان ِ مولا جدا شد ... داغ ِ آن سیلی ... روی ِ نیلی ... آه ! 


اما قصه به اینجا تمام نشد ... فدک را غصب کردند . فدک باغی بود که پیامبر به فاطمه (س) بخشیده بود . این را همه می دانستند . غصب ِ فدک ، غصب ِ خلافت ِ امیرالمومنین ! این ها با هم در یک راستا بود ... و فاطمه (س) می دانست ... و علی (ع) نیز ... که فدک برای فاطمه (ع) ، مال ِ دنیا نبود ... پشتوانه ی مالی ِ خلافت ِ امیرالمومنین بود ... دلیل و آیه و حدیث و شاهد و سخنرانی و هر چه ! فدک را پس ندادند ... آنقدر بی شرمی ، وقاحت ، پست فطرتی ، خیانت ، سفاهت ، رذالت ، و چه و چه به خرج دادند که قهر ِ فاطمه (س) آغاز شد ... فاطمه (س) ای که پاره ی تن ِ پیامبر بود ... که گفت : خدایا تا روزی که بر تو وارد شوم با این دو سخن نخواهم گفت و شکایت ِ این دو را برای تو میگویم .


فاطمه (س) بعد از پدر ، زیاد نماند ... علی (ع) مرا با لباس غسل بده ... [ و شاید با خود فکر کرده بود دل سوخته ی علی علیه السلام بهتر که نبیند تن ِ پاره و پهلوی شکسته و بدن ِ ..... ] ! عجیب آنکه علی علیه السلام میگفت : اسماء آرام تر آب بریز ... این بدن ...... فاطمه (س) جای برآمدگی زخم ها از روی لباس هم معلوم است ... [ اشک ] 


صبح ِ روز ِ بعد ابوبکر و عمر و مردم ، با چهل قبر ِ یکسان و مشابه و جدید در قبرستان بقیع مواجه شدند . داشتند دیوانه میشدند ! گفتند تمام ِ قبرها را نبش میکنیم و بر پیکر فاطمه (س) نماز میخوانیم . علی (ع) برآشفت : اگر تا کنون سکوت کرده بودم برای این بود که مامور به سکوت بودم ! هر کدام به این قبرها نزدیک شوید سرش را جدا میکنم ! گریبان ِ عمر گرفت و بر زمین زد ! 

و پس از آن ... اول مظلوم ِ عالم ، علی (ع) بود و خون ِ جگر و درد دل و چاه و نخلستان ... 


چه سخت تر از سخت عاشورایی ... 


[حمداً لله] که ابوبکر نیستم ... و نه عمر ... و نه پیرو این دو ...

نامت حک شود بر قلبم : " یا فاطمه زهرا سلام الله علیها " ... حضرت ِ مادر ...


+ و حضرت ِ زهرا (س) همه ی این ها را برای دفاع از امام علی (س) انجام داد ... تا شهادت ... 


  • شینـا : )

133- به سپیدی یک رویا

يكشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۱۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


راستش را بخواهی این کتاب را به نیت شرکت در مسابقه ی رضوی شروع کردم به خواندن . اولش آنقدرها هم دلچسب نبود ! کمی گیج ِ شخصیت ها شده بودم ! بی مقدمه نام ِ اشخاص را می آورد یا از زبانشان صحبت می کرد . سبک کتاب رمان بود ! و رسیدنش به من توفیق ِ اجباری ! یکی دو روز فرصت داشتم مطالعه اش را به اتمام برسانم و امانت را تحویل نفر ِ بعد بدهم . اما از یک جایی به بعد کم کم با شخصیت ها بیشتر آشنا شدم ! از یک جایی به بعد داستان گیرا و جذاب شد ... از یک جایی به بعد گاه گاهی بغضی می نشست گوشه ی گلویم و به حرکت ِ چشمانم روی سطر به سطر ِ این کتاب نگاه میکرد . 



[کتاب به سپیدی یک رویا / سبک : رمان / درباره ی حضرت معصومه سلام الله علیها ]


من اگر بگویم که چقدر از حضرت ِ معصومه سلام الله علیها نوشته ام بی آنکه بدانم سرگذشتشان چه بوده ، خنده دار است ؟ آدم وقتی کسی را نمی شناسد چگونه می تواند دوست داشته باشد ؟! چگونه می تواند برایش دلانه بنویسد ؟! نوشته بودم . مدد خواسته بودم . بارها و بارها التماسشان کرده بود . و بارها و بارها پاسخ گرفته بودم . بی معرفت ! بی شناخت ! بی هیچ باش ، ولی برو یک سر ، صدایش بزن : بانو ؟! می شنوی : جانم ؟! شنیده ام ... فکر میکنم پای یک " دل " در میان است . رفاقتم با حضرت ِ بانو ، کمرنگ شده بود که این کتاب رسید . من همه ی دنیا را به هم پیوسته میدانم مثل ریسمانی ، اتفاقات زندگی ام اتصال دارند . خیالاتم را انچنان که باید بسط می دهم تا جایی به " وصل " برسم ... به " وصال " ! مسابقات رضوی بهانه ی خواندن کتاب بود ! و من امام رضا علیه السلام را دلیل ِ محکم ِ رساندن ِ این کتاب به دست های آلوده ام می دانم . شاید سپید شوم ... 


و سیاه ِ چشمانم چه می دانست ، سپیدی ِ رویای خواهر برای دیدار ِ برادر را ؟! تا اینکه خط به خط ، جرعه جرعه ، کلمه کلمه ، عشق ِ خواهر و برادر را فهمیدم ! لمس کردم و دانستم که بانوی آب و آینه ، کِی و کجا و چگونه دار فانی را وداع گفتند ! هیچ میدانستی میان ِ خواهرهای عزیز ِ امام ِ رئوفمان ، حضرت ِ فاطمه ی معصومه (س) ، محل ِ قبر ِ حضرت ِ زهرا سلام الله علیها را میدانسته اند و بارها و بارها برای درد دل و زیارت ، به آنجا مشرف می شده اند ؟ این را که خوانده بودم تازه پی بردم به عظمت ِ بانو ! به نزدیکی ِ بانو ... به اینکه اصلا چرا هر که می خواهد حضرت ِ زهرا سلام الله علیها را زیارت کند باید برود قم ؟! یادش بخیر آخرین باری که رفتم زیارتشان ، به نیت ِ زیارت ِ حضرت ِ زهرا (س) رفته بودم :( کاش دوباره قسمتم می شد ... راستی هیچ میدانستی تا آخرین لحظه ی عمر بانو در آرزوی دیدار ِ برادر ماند ؟! نشد ... نشد که بشود ! این یعنی خیلی وقت ها نمی شود ! وصل ِ یار ممکن نمی شود ! شاید دنیا برای بعضی عشق ها کوچک است ! بعضی عشق ها آفریده می شوند برای جایی دیگر ... 


پایان ِ کتاب نقطه ی اوج ِ داستان بود ... و این حسن ِ ختام بود که یاد ِ آدم را نور افشان می کرد ! وقتی که صاحب ِ باغی که حضرت ِ معصومه سلام الله علیها را در آن دفن کردند به دنبال شخصی مطمعن برای دفن ِ این بزرگوار رفت ! اما دو سوار ( امام رضا علیه السلام و پسرشان امام جواد علیه السلام ) حاضر شدند و بدن گرامی خواهر و عمه را به خاک سپردند ... مگر امام رضا علیه السلام نمی توانستند طی الارض کنند ؟ نمی توانستند در هنگام ِ بیماری خواهر خودشان را برسانند ؟! می توانستند . خدا نمی خواست ... چقدر به خواست ِ خدا احترام می گذاریم ؟


+ امروز یکشنبه ولادت بانوی آب و آیینه و روز ِ دختر مبارک !

+ یکشنبه روز ِ حضرت ِ زهرا (س ) و امام علی (ع)

+ خدایا دخترای خوب و سالم و زهرا و معصومی روزیمون کن :)

+ اون نمک متبرک و گل های سرخ یادگاری از حرم حضرت معصومه (س) حدودا چهار پنج سال پیش ...


[حمداً لله ]

  • شینـا : )

127- من خدا را دارم :)

دوشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۰ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


این روزهای تیرماه یک جور دیگر گذشت ، نمیدانستم تکلیف عروسی مان چه می شود ؟! از یک طرف اقوام مدام می پرسیدند عروسی تان کی شد ؟! از طرف دیگر خواهرشوهر ها دوست داشتند عروسی مان را تا عید به تاخیر بیندازیم ! ولی دیگر من طاقت دوری و رفت آمدهای همسرم را نداشتم ! سری قبل که رفته بود نزدیکی های تهران دو تا لاستیک ماشین ترکیده بود ! همان شب رفتنش دلم آرام نبود ! بی آنکه بدانم چه اتفاقی قرار است بیفتند ! نگران بودم و پرتشویش ! تا دیروقت نخوابیدم ! چند آیت الکرسی بدرقه ی راهش کردم و تنها اسکانس هزارتومنی موجود در کیفم را برایش صدقه گذاشتم . همسرم حرفی از این اتفاق نزد و من چند روز بعد که فهمیدم ، به معجزه ی آیت الکرسی پی بردم و صدق ِ گفتار ِ معروف ِ : " صدقه هفتاد نوع بلا را دور میکند ." ! و چه چیزی برای من مهمتر از سلامتی و امنیت جان ِ همسرم بود ؟!


کارها کمی به هم پیچیده بود ! دایی جان گفته بود اول مرداد می آید شمال و تا بیستم هست ! پسرعمه قرار بود عروسی اش شهریور باشد اما اما تاریخش را انداخته بود 18 ام مرداد ! عروسی داداش کوچیکه 4 ام بود ! داداش بزرگه یک جوری مرخصی اش را تنظیم کرده بود که همین حوالی اول تا بیست مرداد شمال باشد ! از طرفی کار همسرم به دوره کشیده بود ! و اگر دوره ی آموزشی را می رفت تا شش ماه خبری از مرخصی نبود ! در کنار دوره چند ماموریت هم خورده بود به کارشان ... یک جورهایی همه چیز به هم پیچیده بود !


در خلال این درگیری های فکری و ذهنی ، سفارش تهیه ی چهارصد کارت برای بسته های فرهنگی داشتم . به مناسبت ولادت امام رضا علیه السلام . و چند عروسک ! عروسک های مشتری ها را آماده کردم و فرستادم . کارت ها ولی زیاد بود . یکی از همین شب ها دیگر طاقت نیاوردم ! شکستم ... بغضی که چند روز مثل گلوله ی کوچک برفی در حنجره ام میغلتید و بزرگتر میشد ! آب شد ! و چکید از گوشه ی چشمانم ... آن شب را تا دیروقت گریه کردم ... به چند نفر از دوستان صمیمی ام التماس دعا گفتم ... از دو سه ماه قبل به یکی از دوستان مشهدی ام ، سپرده بودم که هر وقت می روی حرم امام رضا ( علیه السلام ) برایم دعا کن ! دعا کن آن بشود که باید ... آن بشود که خوب است ... آن بشود که آرامم می کند ... آن بشود که عاقبتش خیر است و ظاهرش هم خیر ... 


روزهای سختی بود و من همه اش فکر میکنم خدا دلش میخواست قشنگ ، بخواهم از او اتفاق قشنگم را ... و خواستم ! جوری که شاید خیلی وقت بود نخواسته بودم ! آن شب تا دیروقت یک عروسک عروس آماده کردم ... برای خودم ! برای دل کوچک غمگین خودم ... و در حین آماده کردنش چه بغض ها ... تمام که شد فقط یک چیز در ذهنم بود ! اینکه شده ام شبیه بچه هایی که آرزوهایشان را نقاشی میکنند ! من هم آرزویم را ساخته و پرداخته بودم . صبح از خواب که بیدار شدم باز هم اشک داشتم . اصلا این بلاتکلیفی و اضطراب ، دل نازکم کرده بود ! هی گریه ام میگرفت ... دستم را در خیال کوچکم چسبانده بودم به دامان ِ مادرم حضرت ِ زهرا سلام الله علیها ... در دلم میگفتم کاش من هم کسی را داشتم که پیگیر کارهایم بود . جوجه گفت : آن کس که کسی را ندارد برای کارهایش ، امام زمان ( عج ) کارهایش را انجام میدهد . روشنک برای دویست تا صلوات نذر کرده بود . دعای یستشیر برای رفع گرفتاری خوب بود ! یک دعای یستشیر هم خوانده بودم . و دو سه روز پشت سر هم صدقه های ناچیز را انداخته بودم در صندوق صدقاتمان . کارت های تبریک ولادت امام رضا ( علیه السلام ) را که روی هر کدام حدیثی از امام نوشته بودم و ولادتشان را تبریک گفته بودم ، درست کردم ! یادم هست که دو سال قبل هم اینکار را انجام داده بودم و یک هدیه ی خیلی خیلی خوب از امام رضا (ع) گرفته بودم ! یادم هست که در مسابقه ی ولادت ایشان یک متن نوشته بودم و ربع سکه برنده شدم ! یادم هست که بعد از پنج سال دوری از حرم مطهرشان ، طلسمم شکسته شد و بعد از آن سالی دو بار به بارگاه ملکوتی شان مشرف شدم . مگر می شد که این ها را یادم برود ؟ مگر می شود یک نگاه کنی به این خاندان و دنباله ی نگاهت را بدرقه نکنند ؟ یک سلام کنی و جوابت را ندهند ؟! 


همان شب خواندم که پیامبر اکرم (ص) فرموده اند خدا مهربانی را 100 قسمت کرده ، 99 تا را به ائمه و یکی را به دیگران داده ! این ینی مهربانی ائمه از مهربانی ِ مهربانترین مادر به فرزندش هم بیشتر است ! اصلا این حدیث حالم را دگرگون کرده بود . میگفتم اگر خدایی نکرده مامان حال ِ پریشانم را ببیند و بفهمد حتی یک لحظه برای شادی ام درنگ نمیکند ، حالا مادرم حضرت ِ زهرا سلام الله علیها ، 99 برابر مهربانتر از مادرم با من رفتار خواهد کرد ... صبح آن روز یکی از دوستانم نوشته بود : حرم امام رضا علیه السلام دعاگویت هستم ! برایش التماس های دعایم را نوشتم گفتم رو به روی ضریح بخوان ! چند لحظه بعد جوجه گفت دارم می روم حرم امام رضا علیه السلام ! این بیست و هشتمین بار بود که دلم را با خودش به حرم می برد ... و ظهر همان رو آن یکی دوستم که خادم حرم حضرت معصومه سلام الله علیهاست نوشت : امروزدر حرم حضرت معصومه سلام الله علیها دعایت کردم :) و این سه هیچ کدام هیچ نمیداستند ... و خدا بود که همه را میدید :)



الحمدلله رب العالمین ./


  • شینـا : )

121- اولین ماه رمضون دوتایی !

سه شنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۱۱ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم .


یک روز خدایت می آید و پیشانی ات را می بوسد، خدایی که توی جیب راستش تمام کائنات را گذاشته و در جیب چپش یک خلأ بی منتهاست . یک روز خدا می آید تو را از کنج ترین کنج دلش می گیرد ، میگذارد در کف دستش ای جان ! یک روز خدایت می آید ... و در قلبش مشعلی دارد برای تمام دنیا . خورشید را فوت میکند و ماه را میشکند میریزد در اقیانوس آرام ، که آرام شوی ...یک روز خدایت می آید ، می نشیند رو به رویت ، آنقدر با تو حرف می زند که هر چه را تا امروز در دلت جمع کرده ای ، جاری کنی رو تل گونه هایت ! که گلگون شوی ... 

یک روز خدا می آید ، زلف هندویت را به هم می بافد و سلسله ی موهای همیشه پریشانت را لبخند می زند . یک روز یک خدا با بوسه ای بر پیشانی کهنه ات از خواب دیرین تو را بیدار خواهد کرد! و تو آن روز - عاشق - خواهی شد .



[قرآن قشنگ عقدمون / به وقت پنجمین روز از ماه مبارک رمضان ]


خدایا شکرت :)

  • شینـا : )

108- خدایا نذار تنها بمونم ...

سه شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۲۵ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

میدونی ؟ حس میکنم خیلی کوچیکم ... یکمم خستم ! و غمگین ... دلت میاد بغلم نکنی خدا ؟ دلم گرفته ... هی اشکم در میاد . خودت میدونی که چرا دلم گرفته ، میدونی که چرا اشکم در میاد ... حتی روم نمیشه بنویسم ... مبادا کسی بخونه ! ولی دلم شکسته .... از کسی که نباید ... و حس میکنم به این سادگی ها آروم نمیشه ... منو ببخش ... دیشب هر چی گشتم هیچکسو پیدا نکردم برای آرامش دلم ... با اینکه همه بودن ... هممممه ی همه ... اما من تنهاترین تنهاها بودم ! دست دراز کردم به مامان زهرام ... مبادا ازم رو برگردونن ... مبادا ایشونم نگام نکنن ... بی پناه و بی کسم ... آرومم کنید !

  • شینـا : )

102 - روز هشتم ...

دوشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۱۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

صبح امروز یکم فرق داشت ، خانم ِ همکار ِ آقای ِ همسر تز ساعت ۱۰ تا ۱ با ابوالفضل کوچولو اومدن پیشم ... کلی حرف زدیم ... 

امشب هم به گریه گذشت (!) برای مادرم ... برای مادر ِ خود ِ خودم ... مث مادر از دست داده ها برات گریه میکنم ... مث دخترت هوامو داشته باش ... هوای دلمو ، هوای بغضمو ... هوامو داشته باش مامان زهرا سلام الله علیها ... یه جوری هوامو داشته باش که هیچ وقت فراموشت نکنم ، هیچ وقت از دستت ندم ، هیچ وقت ... یه جور هوای این دل رو داشته باش که پر بشه از عشق خودت ...

بارون بارون ، روی پَرم داره بارون میباره 

تنگ ِ دل ِ همسفرم ... داره بارون میباره ...


  • شینـا : )

101- وصل ِ تو خواب و خیال است ...

دوشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۲۳ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

پاشدم نماز بخونم ساعت پنج و نیم ... هیچی یادم نمیومد فقط یه صدای خفیف اذانی از دور به گوشم رسید . به روی خودم نیاوردم (!) که آلارم گوشیم بلند شد ... نمازمو مثل همیشه خوندم ... شاید بی حضور قلب ... خیلی بی حضور قلب !!! دیشب دلم بد گرفته بود ... ته کتاب شهید هادی کلی خاطره از کسایی بود که به واسطه این شهید و‌خوابایی که دیدن هدایت شدن ... گفتم : من هیچوقت خواب نمیبینم ... آدم نمیشم ! از همین خواب خوبا ... مث این می مونه که سالها تو قرعه کشی های چندصد میلیونی شرکت میکنی ولی هیچوقت شانست نمیزنه و انتخاب نمیشی ... این خوابا هم برا هر کسی نیست ... باید انتخاب بشی ... 

دیشب زود خوابیدم... امروز صبح که بیدار شدم تا همین چند دقه پیش چیزی از خوابم یادم نمیومد (!) تا اینکه تو تلگرام دیدم شایسته پی ام چند روز پیشمو ریپلای کرده که برام دعا میکنه بره کربلا و ...

یهو یاد خواب دیشبم افتادم ... یه نفر بعثی شاید ، نمیدونم ... تو آشپزخونه بود ! یه دیگ روی تک شعله وسط آشپزخونه که نمیدونم چی توش میجوشید ... از ترس رفته بودم داخل کمد دیواری و در کمد دیواری هم نیم لا بود که دیده نشم ... پاهام از زیرش معلوم بود ... حی میکنم اندازه ی الانم نبودم ... به نظرم تو خواب کوچیک بودم اندازه همون بچگیام که مپام میرفتم تو کمد دیواری قایم میشدم ... اما ذهنم و عقلم اندازه الان بود ...بعثی پیدام کرد ... نمیدونم چه جوری و چی شد که خودمو دیدم تو اتاقم ! یه آقای مهربون با هیکل درشت ، ریش کوتاه مشکی و صورت نورانی و قشنگ نشسته بود تو اتاقم ... رفتم بغلش ... یهو تو خواب همون کنجی از حرم رو دیدم پارسال تو حرم امام حسین علیه السلام دیده بودم و بهش چسبیده بودم ...

اللهم ارزقنا شفاعة الحسین یوم الورود ...

اللهم ارزقنا زیارة الحسین ...

کاش فقط اینایی که نوشتم خیالات ذهن کوچیکم نباشه 😢ا مروز روزِ امام حسین علیه السلامِ ... دوشنبه های قشنگ ، دوستون دارم  ...

+ دیشب حس میکردم یکی از دوستام تو خواب بهم گفت : کتاب جامی از زلال کوثر آیت الله مصباح یزدی رو بخون :) خدایا رزقم میکنی این کتابو ؟

. الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

99- روز ششم :)

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۰۶ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

مثل هر روز نماز صبح و صبحانه و شستن ظرف و مرتب کردن اتاق تکرار شد . با این تفاوت که امروز کفش های خودم و اقای همسر رو هم شستم ... هر دومون کتونیامون مشکیه با کفی ِ سفید :) بعد ِ شستن انقد نو شده بود کیف کردم (!) نماز ظهرمو خوندم و بعد رفتم سراغ لاک :)) جدیدنا خوشم میاد لاک میزنم ... نوبت لاک مشکی ِ بود ... خودمو مشغول کردم تا ناهارمون رو آوردن . ازونجایی که مخلفات نداشت خودم سالاد درست کردم و کره رو گذاشتم بیرون اب شه با برنج بزنیم :) منتظر شدم آقای همسر بیاد . ساعتای دو رسید ناهار خوردیم .

غروب رفتیم تو محوطه و یه خورده نون خریدیم و میوه و بستنی ... شام شنیسل افتضاحی بود که ترجیح دادم نون و پنیر و گوجه بخورم ... 

اون روزی که رفته بودیم اصفهان ، یه ایستگاه صلواتی بود که مداحی هم پخش میکردن برای حضرت زهرا سلام الله علیها ... بعد همینطور که با ماشین از کنارش رد شدیم به گوشم این قسمتش خورد که : « کی بالتو شکونده بانو »

چند بار توی ذهنم با همون ریتم تکرارش کردم ... به دلم نشسته بود ... انگار همونی بود که دنبالش بودم ... ساعتای ده شب بود که یهو یادش افتادم ، دانلودش کردم و گوش دادم ... آقای همسر ساعتای ده و نیم خوابش برد ... مداحی رو گذاشتم توی کانالم و نمیدونم چند بار اما از ساعت ده و نیم تا حوالی یک شب ، ویس هشت دقیقه ای رو مدام گوش میدادم و اشک میریختم ... انقدر گریه کردم که چشمام درد گرفته بود ... دوس داشتم داد بزنم ... کاش میشد ... کاش میشد داد زد ... کاش میشد بلند بلند این دل تنگ و سینه ی پر غم رو ریخت بیرون ... صورتم خیس بود ، با این حال بغضم تموم نمیشد گلوم درد گرفته بود ... این دو ساعت شیرین ترین و بهترین لحظه های من بود ...

یکی از بچه های کانال پیام ناشناس فرستاد و چیزی رو که خودش شاهد بود برام تعریف کرد ... ایمان پیدا کردم ... ایمانی بیشتر و قشنگتر به مادری کردن حضرت زهرا سلام الله علیها ... 

با اشک و مداحی خوابم برد ... و الحمدلله علی کل نعمه ./

گوش بدید :


ناحلة الجسم یعنی :

نحیف و دلشکسته میری ، جوونی اما مادر ..... پیری !


باکیة العین یعنی :

بارون غصه ها می باره ... چشای مادر ما تاره !


منهدة الرکن یعنی :

تَوون برات نمونده بانو ، کی قلبتو سوزونده بانو ، کی بالتو شکونده بانو ...


معصبة الراس یعنی :

بستی سری رو که پر درده ، رنگ رخ تو مادر زرده ، تو کوچه کی جسارت کرده ..........

  • شینـا : )