پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
امانتدار باشید ^__^

صفحه ی کسب و کار کوچکم در اینستاگرام :
gom_j_sh ( پیج عروسکسازی و کارهای دستی )
کانال تلگرام :
Gom_j_sh

۲۸ مطلب با موضوع «من الغریب الی الحبیب» ثبت شده است

186- وصلی به طول مدت هجرانم ارزوست ...

چهارشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۷، ۰۴:۰۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ...

با مامان اومدیم حرم ، رفتم که برم زیارت بعد از دو روز که مشهد بودم ! درهای حرم بسته شده بود ... مردم مردم مردم ... تو سورگز سرما بیرون دعای توسل رو خوندیم صدا پخش میشد تو صحن ... سوز دلمون چه زیاد شده بود ! چه گریه ای ... چه دعایی ... الحمدلله :) برگشتیم سوییت . قبل از نماز صبح دوباره اومدیم حرم ، این بار چشمم روشن شد به ضریح قشنگشون ... آقا قبولم میکنی ؟!زیارتنامه خوندم ، نماز شب تو حرم ، نماز صبح جماعت ... بعد هم رفیق جان مشهدی رو دیدم ! برام هدیه عروسیمو اورده بود :) مجموعه کتاب های سعدی ... منم بهش یه جاسویچی دستساز کوچیک خودمو هدیه دادم ! ساعتای شیش برگشتم سوییت و ساعتای ۱۰ حرکت کردیم ... چقد کم بودیم ... بازم خدایا شکرت ...


عاشق صحن و سراتم :)

تو راه برگشت رفتیم آرامگاه فردوسی :)) انقده خوب بود ... عکس پایین رو هم تو محوطه ش گرفتم *_*


الحمدلله کما هو اهله :)))))))

  • شینـا : )

185- دست های خالی !!

سه شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۷، ۰۵:۵۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

سلام خدا ... میخوام به امام رضا نامه بنویسم اجازه هست ؟ سلام آقا جونم .. آقای خوبم ... آقای مهربونم ... حالا من اینجام تو سوییتمون ... از بالکن اینحا گنبد طلات دیده میشه ... اقا ما دو روزه اومدیم ولی هنور نشده بیام ضریح خوشکلت رو ببینم ... اقای قشنگم برای ناهار امروز ازت ممنونم خیلی خوشمزه بود و هیچ کم و کسری نداشت ... خیلی عالی بود اقای خوبم آقام ... امام رضا جانم فردا قراره ازینحا بریم ، بریم از پیشت و من هنوز یه زیارت دلچسب نداشتم 😔 آقا میدونی که خیلی دوستت دارم ، از همین الان نگران اینم که سری بعد کی دعوتم میکنی ؟! خدا کنه زود باشه ... خیلی زود ... خدا کنه دیر نشه ... چون همین الانشم دلم برات تنگ شده ..و آقا هر گدایی میاد پیش شاه ، گدایی میکنه ... منم میخوام ازت گدایی کنم ... آقای مهربونم ... رئوف دلم ... اول اول اول سلاممو تو بهشت برسون به مادرم حضرت زهرا (س) و بهشون بگو قبرشون ناپیداست ... گنبد طلایی ندارن ... زائر ندارن ... ولی من از همینحا سلام میدم بهشون ... به مادرم بگو بغلم کن ... هوامو داشته باش ... دوست دارم ... آقای خوبم سلام منو به امام حسین (ع) برسون و ازشون بخواه که بازم زود زود زود دعوتم کنه به کربلاش ... آخ ... کربلاش ... کربلاش... کربلاااااا حرم یار یه چیز دیگه ست ... هعی ... امام رضای عزیزم خودت میدونی چه غمی چه غربتی تو حرم مولامون امام علی علیه السلام هست ... خجالت میکشم هنوزم ... از بس که نشد و نتونستم یه زیارت درست و درمون داشته باشم 😭 امام رضای خوبم ... امام دوست داشتنی خودم ..و امام مهربونم ! هوای همسرم ، پدرم ، مادرم ، خانواده م ، خانواده همسرم و هر کسی که التماس دعا گفته رو داشته باش ... همه ی عزیزانم... دوستانم ... آشنایانم ... خودت هوای همه رو داشته باش ... خوشبختی و عاقبت بخیریمونو با شهادت از خدا بگیر برامون ... امام جان ...قلب من ... به من و همسرم فرزند صالح و سالم و مومن و پیرو حضرت زهرا و رقیه از طرف خدا هدیه بده ... و رزق و روزی حلال ... امام رضا ... به خدا بگو امام زمانمون زودتر ظهور کنه ... همین 😭♥️ ببخشید وقتتو گرفتم ولی از گدا همین برمیاد ...

۶ اذر ۹۷

دیدار با جوجه :))

  • شینـا : )

184- آمدم ای شاه پناهم بده ...

دوشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۴۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم .../

با مامان و بابا و همسری اومدیم مشهد ... جنگل پاییز پاییز بود :) بعد از جنگل زمستون شده بود برف میومد ... رسیدیم رسیدیم به وصل یار دیرین ... چه شیرین :)))

جنگل گلستان - ۵ آذر ۹۷

اپلیکیشن رضوان رو نصب کردم ، هنوز که نرفتم تو حرم ولی وقتی بریم جی پی اس گوشی و نت رو روشن کنیم تو قرعه کشی واسه غذای تبرکی حرم میندازن شمارمونو :) بعد داشتم با خنده میگفتم این همه راه اومدیم ینی امام رضا (ع) با این همه خدم و حشم یه شام به ما نمیده ؟! خوبه اسممون تو قرعه هم نیفته ! [ کاملا شوخیانه ] خلاصه که الان داریم استراحت میکنیم و من خودمو تو عصر امام رضا (ع) تصور کردم که امام زنده ن و ما رفتیم مهمونشون شدیم ... [ البته همین الانشم امام رضا علیه السلام زنده‌ن ، از حیث شهید بودن و امامتشون که همیشه تو همه عصرها ، این دنیا و اون دنیا برای ما هستن ] ... خلاصه که منه مور الان مهمون سلیمانم :)) نَمیرم از خوشحالی ؟ نرم تک تک سلام همه رو برسونم و بگم فلانی ... فلانی ... فلانی و بیساری همه سلام گرم رسوندن ... نشد بیان ، ان شاالله شرایطشون جور شه خدمت میرسن شاها *___* آخ من دورتون بگردم جانا ^__^ اصلا سنه قوربانا :)) یه حسی دارم هم خیلی خوشحالم ، هم خیلی احساس کوچیکی میکنم و برای این حضور اماده نیستم ! استرس دارم ... 😐♥️ خدایا خودت کمک من یه جوری برم حرم که خجالت نکشم ☹️ مرسی :))


  • شینـا : )

178- موکب پاکستانی ها

چهارشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۱۱ ب.ظ

بسم رب الحسین ♥️

 ساعت حدود ۹ تا نزدیکای ظهر از عمود یک تا عمود ۷۲ رفتیم. عمود ۷۲ موکب پاکستانی ها بود. من اول فکر میکردم مال عرب هاست. ولی خب توی اون موکب عرب و پاکستانی و ایرانی همه جور زائر کنار هم بودن . موکب تر و تمیزی بود. دستشویی، حمام، ماشین لباسشویی، پریز به تعداد کافی برای شارژ گوشی و ... خیلی تر و تمیز بود . اونجا دوش گرفتیم البته به خاطر قطع شدن برق آب سرد بود ولی حسابی چسبید . نماز خوندیم . ما پنج تا خانم بودیم که دور هم نشسته بودیم برامون سفره ی جداگونه همونجایی که نشسته بودیم پهن کردن. یه غذای پاکستانی آوردن. توی سینی ها . شبیه استامبولی خودمون بود ولی بی نهایت تند بود . اشاره کردیم برامون آب بیارن . متوجه شدن که سوختیم :)) پرسید : ایرانی ؟ گفتیم اره ... گفت : اوکی . (اون خونوادن پاکستانی که موکب داشتن انگلیسی صحبت میکردن و دست و پاشکسته فارسی و عربی هم متوجه میشدن ) رفت و برامون ماهی اورد و گفت غذای ایرانی (!) تشکر کردیم ، خوشحال شدن که ماهی دوست داریم. دو بار برامون ماهی آورد به قدری خوشمزه بود همه شو خوردیم :/ چای و آب هم مدام تعارف میکردن. نیم ساعتی استراحت کردیم و ساعتای دو و نیم ادامه ی پیاده روی رو شروع کردیم . [ اگه حاشیه ها و جزئیات رو مینویسم ب ای اینه که تصورات گنگ و یا اشتباهی که از پیاده روی تو ذهن بعضیا هست از بین بره وگرنه اصل مطلب اصلا این چیزا نیست .] 

#پیاده_روی_اربعین۹۷ ۹۷/۸/۲

اولین عروسک ، عمود ۷۲ ؛ موکب پاکستانی ها تقدیم شد به این کوچولو :)

  • شینـا : )

176- نجف :)

چهارشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۴۱ ق.ظ

تو مسیر نجف :)


چه قشنگ یه گوله ابر چسبونده رو خورشید اذیت نشن پیاده ها :))

خورشید پشت ابر با اون پرچمای پایین عکس یه حسی داره شبیه :

اللهم عجل لولیک الفرج...


تو مسیر از یه جایی رفتیم که یه صحنه ی خیلی قشنگ از حرم امام علی علیه السلام رو میدیدم... چیزی که تاحالا ندیده بودم. رفتیم زیارت... شام قورمه سبزی نذری خوردیم و شب رو تا صبح زیر نور ماه، طبقه بالای صحن حضرت فاطمه سلام الله علیها، رو به روی گنبد طلایی استراحت کردیم... بازم صدای غریبی امام علی علیه السلام از همهمه ی جمعیت بلندتر بود... چیزی که تمام فضای حرم رو گرفته... 😢


طبقه دوم صحن حضرت فاطمه (س)

صبح پیاده روی رو از حرم امام علی علیه السلام شروع کردیم.

حمدالله ... حمدالله... حمدلله

97/8/1


شب اینجا خوابیدیم...

۹۷/۸/۱


نجف قشنگ...

۹۷/۸/۱

  • شینـا : )

166- شمال ِ جان 🌱

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۱۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


اون روز آبجی میم از نماز خوندش میگفت ! میگفت واسه اولین بار حس کردم وصلم ... میگف تموم مدت فهمیدم دارم چی میگم ... تموم مدت لبخند رو لبم بود ... تموم مدت سرم پایین بود ... میگفت انقد خوب بود ! میگفت تو همیشه وصلی ... نمیدونستم سرمو بکوبم به دیوار یا از درد این حرف اخرش ضجه بزنم و های های گریه کنم بع حال خودم ... بهش غبطه خوردم ... دلم خواست حتی یه بارم که شده همچین نمازی رو حس کنم ... میگفت تایم نماز و ناهارمون یه جوره که همیشه تند تند نماز میخونم و بدبدو میرم سالن غذاخوری ناهار میخورم و چایی و سرپا و داغ داغ سر میکشم ... همیشه هم وقت کم میارم و دیر میشه ... میگفت اون روز نمازمو اینجوری خوندم به همه چی رسیدم ، حتی چاییمو داغ نخوردم ... میگفت نیم ساعتم کش اومده بود ... قد اینکه بتونم با ارامش‌به همه کارام برسم ... داشتم به برکت فک میکردم ... به نماز با برکت ... به وقت با برکت ... 

امروز روز عرفه ست (!) خوشحال بودم ارینکه نماز صبحم قضا نشده ! نماز ظهرم قضا نشده ... میدونی متصل شدن سخته (!)‌باید اول ببری از دنیا تا وصل شی به بالا ... حس میکنم با کوکای‌ریز و ضخیم دوخته شدم به دنیا ... دلم یه نماز با حال میخواد ... 


دعای عرفه نداشتم ... گوشیم فضا نداشت مفاتیح دانلود کنم . حتی از بازار میخواستم دعای عرفه ی خالی‌رو دانلود کنم نشد ..‌ دعای عرفه رو سرچ و متنشو کپی کردم ، تو دفترچه یادداشت گوشی جا نشد . تو تلگرام خواستم ذخیره ش کنم سه بار هنگ کرد ! دلم گرفت دفه اخری دیگه تو تلگرام ذخیره شد . از توی گوشی خوندمش فونتش کوچیک بود حرکتای حروف زیاد خوب نبود ... نمیدونم دعا رو کامل خوندم ؟ نمیدونم درست خوندم ؟! اونم با سردرد ... اونم وسطش رفتم غذا بخورم ... فقط میدونم که دوس داشتم بخونم و این کار رو کردم ‌‌‌ ... کاش‌قبول باشه :(


داریم برمیگردیم شمال ... دلم برا خونمون لک زده :))


  • شینـا : )

160- یه نشونه واسه قلبم :)

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم./


وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلًا مُبارَکاً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ «29»

و بگو: پروردگار من ! مرا در محل و منزلگاهی پر برکت فرودآور که تو بهترین فرود آورندگانى.


در حالیکه خیلی از خود ِ گذشته م دور شدم. و قاطی ِ دنیا ، دیشب وسط بازار بهم گفت آیه ۲۹ سوره ی مومنون رو بگو ... نگاش کردم ! آیه رو برام خوند ... گفت زیاد تکرارش کن برای اینکه خونه ی خوبی گیرتون بیاد ... گفتم اوهوم ... ته دلم یه جوری شد ... خودمم حس میکنم یکم کدرتر از گذشته شدم اما هنوزم میشه برگشت و خوب شد مگه نه ؟! خدایا همیشه بهم لطف داشتی ، دیشب هم به واسطه ی ابجی ف ... و ایه ی قشنگی که بهم یاد داد . ممنونتم خدای حضرت ِ مادر :)


الحمدلله رب العالمین :*

  • شینـا : )

146- اندر تدارکات عروسی

چهارشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۵۸ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


امروز از صب تا همین الان مشغول بودم ، انقدر کار کردم که کف دستم تاول زده ... کمرم درد میکنه ... سرمم داره منفجر میشه :( آیا رواست که چنین ولادت امام رضا علیه السلام رو تبریک بگم ؟!


آقا جون خودت دست ما رو بگیر که سخت محتاجیم ... الحمدلله ./

  • شینـا : )

141- بغلم کن *_*

جمعه, ۲۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۴۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


« و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون » ! نه ترسی بر آنان هست و نه اندوهگین می شوند :) بیا یه بارم که شده ادای کسیو دربیار که به خدا ایمان داره :)) غم چرا ؟ ترس چرا ؟ دلهره برای چی ؟ مگه اتفاقی افتاده ؟ مگه چیزی شده ؟ زندگیتو بکن دختر ... اون روزی که باید بیاد میاد :* به خوبی و خوشی ان شاالله ...

+ وقتی ته نوشته های پست قبلیم بغض داشتم و تو دلم گفتم خداایا بغلم کن ، به دقیقه نکشید که این ایه رو توی اینستا دیدم ، ما ادما بغل کردنی ترین مخلوقاتیم واسه خدا ... کاش بتونم یه روزی واقعی واقعی عاشقت بشم و دوستت داشته باشم خدای خوب من :) الحمدلله 

  • شینـا : )

135- ای حرمت ...

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۲۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


با دختردایی از بازار بر میگشتیم. خانه ی ما در یکی از کوچه های اولین چهار راه ِ خیابان است . سر چهار راه شلوغ بود ... زنان و کودکان و مردان ! جوان و نوجوان ... همه ایستاده بودند . به خانه رسیدم کیسه ی خریدم را پرت کردم توی اتاق و به همان شکلی که بیرون بودم با مامان راه افتادیم ! چند قدمی که برداشتیم رسیدیم سر کوچه و همان چهار راه ! از جایی که ایستاده بودیم تا مسجد ِ محله فاصله ی زیادی نبود . شاید سه چهار دقیقه پیاده رفتن طول میکشید . خیابان را آب و جارو کرده بودند هنوز خیسی اش مانده بود روی آسفالت ... سمت راستمان یک منقل ذغال (زغال) و دود اسپندی که پیچیده بود در هوا ... پیرمردی که لباس بسیجی به تن داشت مخزن ِ گلاب بر پشت گذاشته بود و مدام به این طرف و آن طرف می رفت و باران ِ گلاب بر سر و صورت مردم میریخت . هرازگاهی مردم ِ محله یکدیگر را به شربت های نذری و شیرینی دعوت میکردند . یک پارچه ی سبز با نقشی طلایی از این سر کوچه به آن سر آن بسته شده بود . یک میز کوچک ، چند فنجان ِ کوچک ِ گل قرمز و قوری چینی روی میز چیده شده بود و باندی که آهنگ پخش میکرد ! آسمان حال و هوای دیگری داشت . لشکر ابرهایش را ردیف کرده بود و باد را مأمور به وزیدن ! چه هوایی ... مطبوع تر از بهار ... دل انگیزتر از پاییز ... گهگاه چند گنجشک پر میکشیدند و دلبری می کردند ... هوا هوای بهشت بود ! 


مامان میگفت : مثل ِ اینکه امام زمان (عج) ظهور کند ...

عمه لب به سخن گشود که : مردم ِ نیشابور هم در همین حال و هوا بوده اند وقتی امام رضا (ع) از شهرشان عبور میکرده ! به پیشوازش آمده اند نه ؟!


حال ِ دل ِ من هم شبیه کسی بود که در انتظار است ... احساس میکردم خود ِ خود ِ امام دارند به این کوی و برزن پا میگذارند ! نیم ساعتی گذشت ... خُدام امام رضا علیه السلام قدم روی دیده مان نهادند . یک سمند و ماشین ِ وَنی که حامل ِ پرچم ِ سبز ِ امام رضا علیه السلام بود . سر ِ همین چهار راه توقف کردند ... پسرکی شعرهای خوشامدگویی را زمزمه کرد ! پرچم به دست ِ خادمان و مردم پشت به پشتشان تا مسجد پیاده رفتیم . گل ریزان بود و گلاب پاشان ... ورودی مسجد تزیین شده بود و مخزن ِ بزرگی که از شربت ِ زعفران پر بود . کم پیش می آمد مسجد ِ محل را اینقدر شلوغ ببینم ! مگر عید ِ فطر یا شب های قدر ... همه با هم به نماز ِ جماعت ایستاده بودیم و سرشار از لذت و غرور و افتخار ... مهمان برکت می آرد ... انگار تمام ِ محل یک وعده نماز ِ جماعت ، مهمان ِ امام رضا علیه السلام شده بودند . 


بعد از نماز برنامه شروع شد ، به مجری گری  ِ آقای واحدی نیک بخت و مداحی ِ مداح ِ حرم ِ امام رضا علیه اسلام . چندی بعد خادمان پرچم را بین صفوف به حرکت در آوردند . تک به تک ، همه بوییدند و بوسیدند و در آغوش کشیدند عشق را ... راستی آقا ؟ چقدر شیفته دارید :) برخی همهمه میکردند ، بعضی اشک از گونه پاک میکردند ، بعضی لیست ِ آرزوها و حاجاتشان را در ذهن مرور میکردند ... هر کس با عشقی و امیدی آمده بود ... و میان ِ این همه - من هم - بودم ... ذره ای ناچیز ... با آرزوهای بزرگ ... 


[حمداً لله ]


+ هوای متعفن و گرم ِ شهر ، خنک شد ! ابر و باد و  نم ِ باران زد ! به برکت ِ همین پرچم ِ سبز ... :)

  • شینـا : )