پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

آیدی کانال :
@menalqaribelalhabib

۱۰ مطلب با موضوع «من الغریب الی الحبیب» ثبت شده است

85- مادرم زهرا -س-

جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۲۲ ق.ظ


مثل هر لحظه که من توی تاریکی های خودم خوابیدم ، صبح ازت نور قرض میگیره تا بتابه بهم ... یه دل شیشه ای کافی باشه شاید هوم ؟ که وقتی میدونی نور برام لازم ِ ، نیاز نباشه پشت کدورتام بمونه یا که تق تق بزنه به در و اجازه ی ورود بخواد ! 


یه دل شیشه ای برای من ، همونقدر لازمِ که یه پنجره ی رو به آفتاب ، برای یه اتاق تاریک ِ نم زده !که نور بی هوا بزنه بهش و ازش رد شه و صاف بیاد توی نمِ چشمام ؛ که جوونه بزنه قلبم 🌱♥️

و برم یه گوشه ای رو پیدا کنم برای صبح ِ آفتابی ِ جمعه م بنویسم :

» راستی ، چقدر یادت روشنم میدارد - مادر - « 


  • شینـا : )

80- نذری

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۳۹ ب.ظ

یکی از بچه های قدیمی خوابگاه پی ام داد که :

دیشب خواب دیدم نذری میدی نمیدونم برا امام حسین علیه السلام بود یا امام زمان (عج) ؟! ولی بستنی سنتی نذری میدادی :)

نمیدونستم بخندم یا گریه کنم ... دلم یه جوریه ... نکنه کسی از بالا صدا کرده باشه ؟ هوم ؟ رفیق نیمه راه شدم آقا ؟ :( میشه پستایی که میذارم کانال ، نذر چشمای شما باشه ؟ صداتون کنم نور ِ چشمای مادر ؟ 

+ اشک ِ دلتنگی 

  • شینـا : )

76- مادر

سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۵۱ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


سر شب یکی برگشت به ناحق به مامان گفت : بچه هات دوستت ندارن ! از کاراشون معلوم ِ ...از شدت شرم رفتم تو اتاق یه نیم ساعتی گریه کردم ! حالا که آخر شب ِ مامان اومده میگه تو امشب گریه کردی ولی واسه چی رو نمیدونم ! هر چی انکار کردم قبول نکرد ! مامان میگه : چشمات به من دروغ نمیگه :) گفتم اره گریه کردم ... چون بهت میگن که دوستت نداریم (!) ... مامان میگه مگه میشه کسی مادرشو دوس نداشته باشه ؟! بگذریم ...


داشتم فک میکردم از کارامون معلومه که مامان زهرا سلام الله علیها رو دوس نداریم ؟! ینی یکی از بیرون بهمون نگاه میکنه میره به حضرت میگه بچه هات دوستت ندارن ؟ از کاراشون معلومه ! اون وقت اگه اینو بگن اون حجم از بغض و غمی که میشینه تو این دلای تنگ رو کجا اشک بریزیم که غرق نشیم توش ؟ کاش لا به لای این اشکا حضرت ِ مادر بیان و بگن : دخترم/پسرم تو امشب گریه کردی :) واسه اینکه ته دلت دوسم داری اما هنوز نمود پیدا نکرده تو اعمالت ... همینم فعلا قبوله ... تا بعد بزرگتر بشی !!! اصلا مگه میشه کسی مادرشو دوس نداشته باشه ؟! 


+ وقتی همه چی به تو ختم میشه ینی ته عشقای دنیا و عقبایی حضرت ِ دلبر ♥️

  • شینـا : )

73- | حیران ِ بین الحرمین |

يكشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۰۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


یک روز کنار آبی های دلم گل افشان می شوم... مگر می شود دلخوش نبود به - مهر - ؟ 

وقتی که پیش از نام تو نوشته اند [ ای مهربان تر از پدر و مادرم حسین ] 

خودت بگو ... چند روز دیگر مانده است تا وصالی دوباره ؟ 

تنها به این می اندیشم که برای این پرگناه ترین هم باید - دلارامی - باشد ... 

نامم را میگذارم | حیران ِ بین الحرمین | ... 

و در آبی ترین آسمان، حقیقت ِ عشق را جستجو میکنم... 

به همین خطوط نابسامان دلخوشم... 

در بهار پیشین ، کنار قلب شما شکوفا شدم ! مباد این زمستان ِ بی باران ِ پر بلا ، بخشکاند جوانه های کوچک امیدم را ... 🌱


پدر و مادرم به فدایت حسین من ♥️


  • شینـا : )

66- سیزده دلیل برای زنده بودن :)

پنجشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۰۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

۱. دوست دارم اونقدر بزرگ بشم که شرمنده ی خدا نباشم . البته این بزرگ شدن روحم رو میطلبه که میتونه جنبه های زیادی داشته باشه . ولی امیدوارم یه روز بتونم به جمله ای که بیوی بلاگفا میذاشتم اون قدیما برسم :

 « my biggest wish is to see ALLAH one day, in sha allah »

۲. برنامه ای که شروعش کردم رو تموم کنم ... ینی اونقدر زنده بمونم که همین آسه آسه رفتنام تموم شه و تنبلی نکنم و حافظ قرآن بشم .

۳. حداقل یک بار خواب مادرم حضرت زهرا سلام الله علیها رو ببینم که بغلم میکنن .

۴. دوس دارم زنده بمونم تا بتونم تو روزای سخت زندگی پدر و مادرم بهشون کمک کنم ... هر نوع کمکی ... نمیخوام تنها بمونن .

۵. دوس دارم یه کتاب از شعرام تقدیم کنم به همسرم و بهترین همدم و همسر باشم براش .

۶. دوس دارم چهارتا بچه داشته باشم . دو تا دختر و دو تا پسر ! دوس دارم انقدر زنده بمونم که بتونم درست تربیتشون کنم . دوس ندارم بچه هام احساس تنهایی کنن ... دلم میخواد نوه هام عمه و عمو و دایی و خاله داشته باشن :)))

۷. دوس دارم تموم جلدای تفسیر قرآن و سیر مطالعاتی کتابای شهید مطهری رو بخونم و یه کتابخونه ی بزرگ پر از کتاب داشته باشم .

۸. گواهینامه بگیرم و شاهد پوکیدن اینستا باشم که خستم کرده .

۹. کارگاه هنردستی و عروسک سازی بزنم و چند نفر رو ببرم سر کار . 

۱۰. خوشبختی و حال خوش خواهربرادرامو دوستامو ببینم و لذت ببرم .

۱۱. پولدار بشم و به جای ماهی پنج هزار تومن ، حداقل ماهی پنجاه هزار تومن به دخترم تو موسسه خیریه کمک کنم .

۱۲. خودم و خانوادم و عزیزانمو سرباز امام زمان ببینم و با حضرت ملاقات داشته باشم .

۱۳ . انقدر زنده بمونم که بتونم شهید بمیرم :)


+ این سیزده مورد برسد به دست خدا و فرشته ها در لیست آرزوهایم بنویسند . با تشکر از زحماتتان فرشته های مهربون :*

  • شینـا : )

51- بارانی ام (!)

يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۳۲ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم 


همه جا بارون میباره میبینی ؟

دلامون باز بی قراره میبینی ؟


نشد امسالم بیایم به کربلات

اربعین چه حالی داره میبینی ؟


میزنن به شیشه ابرا بارونو

قطره ها خیس میکنن خیابونو


قطره ها از چشم زائراتونه

همونا که باز جاموندن تو خونه


کاش میشد با پای دل راهی بشیم

واسه تو کفترای چاهی بشیم


قطره ها میدن صدای یا حسین 

تو هوای عشق بین الحرمین


یکی آرزوش بوده حرم بیاد

هدیه ی فاطمه -س- مادرم بیاد


میپیچه یه عطر آشنا تو خاک

وقتی میزنه بارون به خاک ِ پاک


قدم اول خلقت بشر از خاک و آب 

مثل اولین قدم از حرم ِ ابوتراب


کاش میزد پای دلامونم تاول 

توی جاده از همون روز اول 


کارمون دیگه گذشته از خیال

آرزوهامون شده عشق محال


چشامون نداره نای باریدن

مونده رو دل حسرت ِ حرم دیدن



» شهربانو جهان تیغ «

  • شینـا : )

49- دخترم هانا ...

سه شنبه, ۲ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۲۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

قصه ازونجا شروع شد که من بودم و تنهایی های خوابگاه ... سه چار سال ... یه دل گرفته ی غمگین که گمشده بود لابه لای یه مه غلیظ ... نمیدونم چی شد ولی اون وقتا یه روزی یهویی به خودم اومدم دیدم تسکین دل کوچیک غمگینم رقیه ی حسین ِ ... اون روز قول دادم خوب باشم ... قول دادم هر وقت پولدار شدم براش گوشواره بخرم ... گفتم دخترم باش ... اسمشو گذاشتم هانا ... رقیه رو صدا میزدم هانا و باهاش حرف میزدم ..و براش توی وبلاگم می نوشتم ... 

هانا ینی نور چشم ... امید ... پناه ... نفس ... رقیه نور چشم و امید و پناه و نفس من بود . قرار شد اسم دخترمو بذارم هانا ... یه سال که گذشت ... یه روز با یه دل خیلی خیلی گرفته پاشدم رفتم تنهایی امامزاده ... دیدم سفره ی روضه ی حضرت رقیه پهن ِ ... آخ که چقد گریه کردم و چقد چسبید ... برگشتم خوابگاه یه نگاه به تقویم کردم و فهمیدم شهادت حضرت رقیه بوده ... بی اون که خبر داشته باشم دعوتم کرده بود ... رقیه جان ... بمیرم من !!! 


نمیدونم چی شد که از عشق رقیه یهویی خودمو دیدم که چقد من عاشق حضرت زهرام ... انگار همه چی چیده شده بود که پله پله منو برسونه به مامان زهرا ... حالا که نگاه میکنم میبینم حضرت رقیه شبیه ترین به حضرت زهرا بودن ..و و منو به بالاترین شخصیتی که میتونستم عاشقشون بشم رسوندن ... عاشق واقعی که نه ... عاشق الکی ... ولی همین عاشق الکی بودن بهتر از اصلا عاشق نبودنه ... الحمدلله ... حالا اگه یه روزی دختر داشته باشم اسمشو میذارم زهرا .... یا فاطمه ... یا فاطمه زهرا ... و خدااا ... خدای من دستای کثیف و الوده ی من رو بذار تو دستای اهل بیت ... تو دستای مادرم ... تو دستای دخترم ... آمین .



به روی نیلی و موی سفید 
دقت کن
بگو شبیه که هستم 
پدر، 
اگر گفتی؟

» شبیه ِ مادر من «

+ روضه رو پلی کنید از زبون یه دختر بچه ی سه ساله ست ... اگه اشک ریختین دعامون کنین ...
  • شینـا : )

44- مادر و گنجشک

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۴۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


پارت اول :


ما کسی نبودیم . بلد نبودیم کسی باشیم ...

ما پریدن نمیدانستیم ...

اما - او - بال داشت ‌‌

- او - از جنس ِ ما بود (!)

ولی بزرگتر قوی تر مهربان تر

نمیشناختیمش ... یکی امد

- او - را صدا زد

- مادر -

- او - بال داشت ...

پروازم داد پروازم داد پروازم داد

میخواهم بروم و دیگر  به زمین برنگردم .

هرگز ...


پارت دوم :

- او -

از فرشته والاتر

من از - گنجشک -

کوچک تر (!)

هر دو - بال - داشتیم اما من کجا و او کجا ...

من فراموشش کرده بودم

- او - در آغوشم گرفته بود (!)

من در آغوش ِ - او - فراموشش کرده بودم ... .

مادرم حضرت زهراست :)


+ عکس : هدیه ی آبجی بزرگه از نیشابور .

  • شینـا : )

39- کنار قدم های جابر (!)

پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۳۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


داشتم فکر میکردم چقدر خوب است که ماه ِ محرم توی پاییز باشد ، ادم هی میتواند به آسمان ِ ابری نگاه کند و دلش بگیرد . آدم هی می تواند از نم نم ِ باران گریه اش بگیرد . آدم هی می تواند به هر بهانه ای غمگین بشود ‌. دیشب حوالی دو و نیم شب از تهران رسیدیم . توی مسیر یکی دو جا خیابان ها را بسته بودند ، ترافیک عجیبی بود . اولش فکر کردیم تصادف شده ، منتها دسته های زنجیرزنی و سینه زنی را دیدیم . فکر میکنم در این اولین محرم ِ بعد از کربلا ، دلم نازک تر شده . . . توی ماشین با آقای الف و مهلا کمی سینه زدیم . و ادامه ی مسیر (!)


امروز عصر آمدیم خانه ی پدرشوهرجان . پایمان را که گذاشتیم توی حیاط ، تک شعله را دیدم و چند قابلمه ی بزرگ که برنج ِ نذری ِ امشب تویش خیس میخورد . بابا هر شب اینجا شامِ نذری هیأت را میپزد . خوشبحال بابا که آشپز ِ هیأت امام حسین - علیه السلام - است . 


نشسته ام توی هال ِ خانه ی پدرشوهر (بابا) ! در بالکن باز است . هوا ابری ست . باد می وزد . بوی برنج از توی حیاط می آید بالا . از لا به لای برگ های درخت انگور ِ پیچیده روی نرده های بالکن ، رد می شود . خواهرشوهر جان چای دم کرده . تلویزیون برای چند لحظه پخش میکند : « کنار ِ قدم های جابر ... » ! و من یک آن تمام دلم میلرزد و میریزد گوشه ای از دلم در کاسه ی چشمم ... چقدر خوب است نعمت ِ « یاد » ! از یاد ِ قشنگم نمی رود فروردین ِ امسال را که عمود های نجف تا کربلا را با نوای - کنار قدم های جابر ، سوی نینوا رهسپاریم ، ستون های این جاده را ما ، به شوق حرم میشماریم - .


الف میگوید اربعین کربلا نمی رویم . من به امام حسین - علیه السلام - می گویم : مگر می شود کسی اولین سفر کربلایش را به شوق ِ اربعین قدم برداشته باشد ولی اربعین کربلا نرود ؟! من دلخوش نمی شوم به : بُعد ِ منزل نَبُود در سفر روحانی ! بهتر بگویم ، من این حرف ها حالیم نمی شود ! باید ستون ها را بشمارم . باید قدم بردارم . . . سه چهار روز است که دنگی به دونگی می شود دلم میخواهد بترکد . . . هعی (!) مرسی که هستی محرم (!)


- الحمدلله -

  • شینـا : )

38- چگونه با تو باشم که در تو فنا شم ؟!

سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


آشفته دلم ... پریشان و تاریک ! توی دلم چند دریا اشک ِ نریخته برایت دارم ... امشب از آن شب هایی‌ست که به هر چیز نگاه میکنم گوشه ی چشمهایم خیس می شود (!) کافی‌ست جایی، نامی باشد از تو ... دلم گرفته است ... برای خودم ... برای اولین محرم بعد از اولین سفر کربلای عمرم ... تمام حجم سینه ام را قلبی پر کرده است که تو را گم کرده ... چگونه بیاورم نام بلندت را لا به لای رج های آلوده به گناهم ؟ چگونه بنویسمت و باران چشم هایم ببارد بر عطش لبهایت و شرمسار نباشم ؟ تشنه ام ... توی دلم یک چیزی سنگینی میکند و میغلتد تا گلوی خسته ام ... نفس هایم بریده بریده بالا و پایین میروند مثل ماهی ِ آب ندیده ... چشم هایم دو پرنده ... پلک هایم بال ... مژه هایم پر ... خیس و سنگین و خوابالوده ست پرنده ام ... نمیپرد به بام تو ... نمیبیند ... نمیبیند ... نمیبیند ...


دلتنگی هایم را کدام کوه تاب می آورد ؟ بر سینه ی کدام دشت ، دست بکوبانم ؟ زمین ِ زیر پاهایم چه دلگیر است ... زمینِ آن حریم امن آباد تو را میجوید این دستان ... ارباب ؟ باران همیشه از آسمان به زمین می بارد ... چگونه باور نداشته باشم که از آسمان نگاه کرده ای به زمین ِ خشک ِ افکار پوچ و قلب ِ کوچکم ؟! این از نگاه تو نیست که می نویسمت ؟ که در دلم هزار مرغ دریایی قصه ی آب میخواند ؟! وگرنه من نه کلمه میدانم نه جمله می توانم ... 


ارباب ؟ کاش هیچکس دلش برای هیچکس تنگ نمیشد ... دلم برایت تنگ شده ... و این سخت ترین لذت این دنیاست ...

  • شینـا : )