پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

۱۴ مطلب با موضوع «من الغریب الی الحبیب» ثبت شده است

108- خدایا نذار تنها بمونم ...

سه شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۲۵ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

میدونی ؟ حس میکنم خیلی کوچیکم ... یکمم خستم ! و غمگین ... دلت میاد بغلم نکنی خدا ؟ دلم گرفته ... هی اشکم در میاد . خودت میدونی که چرا دلم گرفته ، میدونی که چرا اشکم در میاد ... حتی روم نمیشه بنویسم ... مبادا کسی بخونه ! ولی دلم شکسته .... از کسی که نباید ... و حس میکنم به این سادگی ها آروم نمیشه ... منو ببخش ... دیشب هر چی گشتم هیچکسو پیدا نکردم برای آرامش دلم ... با اینکه همه بودن ... هممممه ی همه ... اما من تنهاترین تنهاها بودم ! دست دراز کردم به مامان زهرام ... مبادا ازم رو برگردونن ... مبادا ایشونم نگام نکنن ... بی پناه و بی کسم ... آرومم کنید !

  • شینـا : )

102 - روز هشتم ...

دوشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۱۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

صبح امروز یکم فرق داشت ، خانم ِ همکار ِ آقای ِ همسر تز ساعت ۱۰ تا ۱ با ابوالفضل کوچولو اومدن پیشم ... کلی حرف زدیم ... 

امشب هم به گریه گذشت (!) برای مادرم ... برای مادر ِ خود ِ خودم ... مث مادر از دست داده ها برات گریه میکنم ... مث دخترت هوامو داشته باش ... هوای دلمو ، هوای بغضمو ... هوامو داشته باش مامان زهرا سلام الله علیها ... یه جوری هوامو داشته باش که هیچ وقت فراموشت نکنم ، هیچ وقت از دستت ندم ، هیچ وقت ... یه جور هوای این دل رو داشته باش که پر بشه از عشق خودت ...

بارون بارون ، روی پَرم داره بارون میباره 

تنگ ِ دل ِ همسفرم ... داره بارون میباره ...


  • شینـا : )

101- وصل ِ تو خواب و خیال است ...

دوشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۲۳ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

پاشدم نماز بخونم ساعت پنج و نیم ... هیچی یادم نمیومد فقط یه صدای خفیف اذانی از دور به گوشم رسید . به روی خودم نیاوردم (!) که آلارم گوشیم بلند شد ... نمازمو مثل همیشه خوندم ... شاید بی حضور قلب ... خیلی بی حضور قلب !!! دیشب دلم بد گرفته بود ... ته کتاب شهید هادی کلی خاطره از کسایی بود که به واسطه این شهید و‌خوابایی که دیدن هدایت شدن ... گفتم : من هیچوقت خواب نمیبینم ... آدم نمیشم ! از همین خواب خوبا ... مث این می مونه که سالها تو قرعه کشی های چندصد میلیونی شرکت میکنی ولی هیچوقت شانست نمیزنه و انتخاب نمیشی ... این خوابا هم برا هر کسی نیست ... باید انتخاب بشی ... 

دیشب زود خوابیدم... امروز صبح که بیدار شدم تا همین چند دقه پیش چیزی از خوابم یادم نمیومد (!) تا اینکه تو تلگرام دیدم شایسته پی ام چند روز پیشمو ریپلای کرده که برام دعا میکنه بره کربلا و ...

یهو یاد خواب دیشبم افتادم ... یه نفر بعثی شاید ، نمیدونم ... تو آشپزخونه بود ! یه دیگ روی تک شعله وسط آشپزخونه که نمیدونم چی توش میجوشید ... از ترس رفته بودم داخل کمد دیواری و در کمد دیواری هم نیم لا بود که دیده نشم ... پاهام از زیرش معلوم بود ... حی میکنم اندازه ی الانم نبودم ... به نظرم تو خواب کوچیک بودم اندازه همون بچگیام که مپام میرفتم تو کمد دیواری قایم میشدم ... اما ذهنم و عقلم اندازه الان بود ...بعثی پیدام کرد ... نمیدونم چه جوری و چی شد که خودمو دیدم تو اتاقم ! یه آقای مهربون با هیکل درشت ، ریش کوتاه مشکی و صورت نورانی و قشنگ نشسته بود تو اتاقم ... رفتم بغلش ... یهو تو خواب همون کنجی از حرم رو دیدم پارسال تو حرم امام حسین علیه السلام دیده بودم و بهش چسبیده بودم ...

اللهم ارزقنا شفاعة الحسین یوم الورود ...

اللهم ارزقنا زیارة الحسین ...

کاش فقط اینایی که نوشتم خیالات ذهن کوچیکم نباشه 😢ا مروز روزِ امام حسین علیه السلامِ ... دوشنبه های قشنگ ، دوستون دارم  ...

+ دیشب حس میکردم یکی از دوستام تو خواب بهم گفت : کتاب جامی از زلال کوثر آیت الله مصباح یزدی رو بخون :) خدایا رزقم میکنی این کتابو ؟

. الحمدلله علی کل نعمه ./

  • شینـا : )

99- روز ششم :)

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۰۶ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

مثل هر روز نماز صبح و صبحانه و شستن ظرف و مرتب کردن اتاق تکرار شد . با این تفاوت که امروز کفش های خودم و اقای همسر رو هم شستم ... هر دومون کتونیامون مشکیه با کفی ِ سفید :) بعد ِ شستن انقد نو شده بود کیف کردم (!) نماز ظهرمو خوندم و بعد رفتم سراغ لاک :)) جدیدنا خوشم میاد لاک میزنم ... نوبت لاک مشکی ِ بود ... خودمو مشغول کردم تا ناهارمون رو آوردن . ازونجایی که مخلفات نداشت خودم سالاد درست کردم و کره رو گذاشتم بیرون اب شه با برنج بزنیم :) منتظر شدم آقای همسر بیاد . ساعتای دو رسید ناهار خوردیم .

غروب رفتیم تو محوطه و یه خورده نون خریدیم و میوه و بستنی ... شام شنیسل افتضاحی بود که ترجیح دادم نون و پنیر و گوجه بخورم ... 

اون روزی که رفته بودیم اصفهان ، یه ایستگاه صلواتی بود که مداحی هم پخش میکردن برای حضرت زهرا سلام الله علیها ... بعد همینطور که با ماشین از کنارش رد شدیم به گوشم این قسمتش خورد که : « کی بالتو شکونده بانو »

چند بار توی ذهنم با همون ریتم تکرارش کردم ... به دلم نشسته بود ... انگار همونی بود که دنبالش بودم ... ساعتای ده شب بود که یهو یادش افتادم ، دانلودش کردم و گوش دادم ... آقای همسر ساعتای ده و نیم خوابش برد ... مداحی رو گذاشتم توی کانالم و نمیدونم چند بار اما از ساعت ده و نیم تا حوالی یک شب ، ویس هشت دقیقه ای رو مدام گوش میدادم و اشک میریختم ... انقدر گریه کردم که چشمام درد گرفته بود ... دوس داشتم داد بزنم ... کاش میشد ... کاش میشد داد زد ... کاش میشد بلند بلند این دل تنگ و سینه ی پر غم رو ریخت بیرون ... صورتم خیس بود ، با این حال بغضم تموم نمیشد گلوم درد گرفته بود ... این دو ساعت شیرین ترین و بهترین لحظه های من بود ...

یکی از بچه های کانال پیام ناشناس فرستاد و چیزی رو که خودش شاهد بود برام تعریف کرد ... ایمان پیدا کردم ... ایمانی بیشتر و قشنگتر به مادری کردن حضرت زهرا سلام الله علیها ... 

با اشک و مداحی خوابم برد ... و الحمدلله علی کل نعمه ./

گوش بدید :


ناحلة الجسم یعنی :

نحیف و دلشکسته میری ، جوونی اما مادر ..... پیری !


باکیة العین یعنی :

بارون غصه ها می باره ... چشای مادر ما تاره !


منهدة الرکن یعنی :

تَوون برات نمونده بانو ، کی قلبتو سوزونده بانو ، کی بالتو شکونده بانو ...


معصبة الراس یعنی :

بستی سری رو که پر درده ، رنگ رخ تو مادر زرده ، تو کوچه کی جسارت کرده ..........

  • شینـا : )

85- مادرم زهرا -س-

جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۲۲ ق.ظ


مثل هر لحظه که من توی تاریکی های خودم خوابیدم ، صبح ازت نور قرض میگیره تا بتابه بهم ... یه دل شیشه ای کافی باشه شاید هوم ؟ که وقتی میدونی نور برام لازم ِ ، نیاز نباشه پشت کدورتام بمونه یا که تق تق بزنه به در و اجازه ی ورود بخواد ! 


یه دل شیشه ای برای من ، همونقدر لازمِ که یه پنجره ی رو به آفتاب ، برای یه اتاق تاریک ِ نم زده !که نور بی هوا بزنه بهش و ازش رد شه و صاف بیاد توی نمِ چشمام ؛ که جوونه بزنه قلبم 🌱♥️

و برم یه گوشه ای رو پیدا کنم برای صبح ِ آفتابی ِ جمعه م بنویسم :

» راستی ، چقدر یادت روشنم میدارد - مادر - « 


  • شینـا : )

80- نذری

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۳۹ ب.ظ

یکی از بچه های قدیمی خوابگاه پی ام داد که :

دیشب خواب دیدم نذری میدی نمیدونم برا امام حسین علیه السلام بود یا امام زمان (عج) ؟! ولی بستنی سنتی نذری میدادی :)

نمیدونستم بخندم یا گریه کنم ... دلم یه جوریه ... نکنه کسی از بالا صدا کرده باشه ؟ هوم ؟ رفیق نیمه راه شدم آقا ؟ :( میشه پستایی که میذارم کانال ، نذر چشمای شما باشه ؟ صداتون کنم نور ِ چشمای مادر ؟ 

+ اشک ِ دلتنگی 

  • شینـا : )

76- مادر

سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۵۱ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


سر شب یکی برگشت به ناحق به مامان گفت : بچه هات دوستت ندارن ! از کاراشون معلوم ِ ...از شدت شرم رفتم تو اتاق یه نیم ساعتی گریه کردم ! حالا که آخر شب ِ مامان اومده میگه تو امشب گریه کردی ولی واسه چی رو نمیدونم ! هر چی انکار کردم قبول نکرد ! مامان میگه : چشمات به من دروغ نمیگه :) گفتم اره گریه کردم ... چون بهت میگن که دوستت نداریم (!) ... مامان میگه مگه میشه کسی مادرشو دوس نداشته باشه ؟! بگذریم ...


داشتم فک میکردم از کارامون معلومه که مامان زهرا سلام الله علیها رو دوس نداریم ؟! ینی یکی از بیرون بهمون نگاه میکنه میره به حضرت میگه بچه هات دوستت ندارن ؟ از کاراشون معلومه ! اون وقت اگه اینو بگن اون حجم از بغض و غمی که میشینه تو این دلای تنگ رو کجا اشک بریزیم که غرق نشیم توش ؟ کاش لا به لای این اشکا حضرت ِ مادر بیان و بگن : دخترم/پسرم تو امشب گریه کردی :) واسه اینکه ته دلت دوسم داری اما هنوز نمود پیدا نکرده تو اعمالت ... همینم فعلا قبوله ... تا بعد بزرگتر بشی !!! اصلا مگه میشه کسی مادرشو دوس نداشته باشه ؟! 


+ وقتی همه چی به تو ختم میشه ینی ته عشقای دنیا و عقبایی حضرت ِ دلبر ♥️

  • شینـا : )

73- | حیران ِ بین الحرمین |

يكشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۰۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./


یک روز کنار آبی های دلم گل افشان می شوم... مگر می شود دلخوش نبود به - مهر - ؟ 

وقتی که پیش از نام تو نوشته اند [ ای مهربان تر از پدر و مادرم حسین ] 

خودت بگو ... چند روز دیگر مانده است تا وصالی دوباره ؟ 

تنها به این می اندیشم که برای این پرگناه ترین هم باید - دلارامی - باشد ... 

نامم را میگذارم | حیران ِ بین الحرمین | ... 

و در آبی ترین آسمان، حقیقت ِ عشق را جستجو میکنم... 

به همین خطوط نابسامان دلخوشم... 

در بهار پیشین ، کنار قلب شما شکوفا شدم ! مباد این زمستان ِ بی باران ِ پر بلا ، بخشکاند جوانه های کوچک امیدم را ... 🌱


پدر و مادرم به فدایت حسین من ♥️


  • شینـا : )

66- سیزده دلیل برای زنده بودن :)

پنجشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۰۷ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم ./

۱. دوست دارم اونقدر بزرگ بشم که شرمنده ی خدا نباشم . البته این بزرگ شدن روحم رو میطلبه که میتونه جنبه های زیادی داشته باشه . ولی امیدوارم یه روز بتونم به جمله ای که بیوی بلاگفا میذاشتم اون قدیما برسم :

 « my biggest wish is to see ALLAH one day, in sha allah »

۲. برنامه ای که شروعش کردم رو تموم کنم ... ینی اونقدر زنده بمونم که همین آسه آسه رفتنام تموم شه و تنبلی نکنم و حافظ قرآن بشم .

۳. حداقل یک بار خواب مادرم حضرت زهرا سلام الله علیها رو ببینم که بغلم میکنن .

۴. دوس دارم زنده بمونم تا بتونم تو روزای سخت زندگی پدر و مادرم بهشون کمک کنم ... هر نوع کمکی ... نمیخوام تنها بمونن .

۵. دوس دارم یه کتاب از شعرام تقدیم کنم به همسرم و بهترین همدم و همسر باشم براش .

۶. دوس دارم چهارتا بچه داشته باشم . دو تا دختر و دو تا پسر ! دوس دارم انقدر زنده بمونم که بتونم درست تربیتشون کنم . دوس ندارم بچه هام احساس تنهایی کنن ... دلم میخواد نوه هام عمه و عمو و دایی و خاله داشته باشن :)))

۷. دوس دارم تموم جلدای تفسیر قرآن و سیر مطالعاتی کتابای شهید مطهری رو بخونم و یه کتابخونه ی بزرگ پر از کتاب داشته باشم .

۸. گواهینامه بگیرم و شاهد پوکیدن اینستا باشم که خستم کرده .

۹. کارگاه هنردستی و عروسک سازی بزنم و چند نفر رو ببرم سر کار . 

۱۰. خوشبختی و حال خوش خواهربرادرامو دوستامو ببینم و لذت ببرم .

۱۱. پولدار بشم و به جای ماهی پنج هزار تومن ، حداقل ماهی پنجاه هزار تومن به دخترم تو موسسه خیریه کمک کنم .

۱۲. خودم و خانوادم و عزیزانمو سرباز امام زمان ببینم و با حضرت ملاقات داشته باشم .

۱۳ . انقدر زنده بمونم که بتونم شهید بمیرم :)


+ این سیزده مورد برسد به دست خدا و فرشته ها در لیست آرزوهایم بنویسند . با تشکر از زحماتتان فرشته های مهربون :*

  • شینـا : )

51- بارانی ام (!)

يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۳۲ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم 


همه جا بارون میباره میبینی ؟

دلامون باز بی قراره میبینی ؟


نشد امسالم بیایم به کربلات

اربعین چه حالی داره میبینی ؟


میزنن به شیشه ابرا بارونو

قطره ها خیس میکنن خیابونو


قطره ها از چشم زائراتونه

همونا که باز جاموندن تو خونه


کاش میشد با پای دل راهی بشیم

واسه تو کفترای چاهی بشیم


قطره ها میدن صدای یا حسین 

تو هوای عشق بین الحرمین


یکی آرزوش بوده حرم بیاد

هدیه ی فاطمه -س- مادرم بیاد


میپیچه یه عطر آشنا تو خاک

وقتی میزنه بارون به خاک ِ پاک


قدم اول خلقت بشر از خاک و آب 

مثل اولین قدم از حرم ِ ابوتراب


کاش میزد پای دلامونم تاول 

توی جاده از همون روز اول 


کارمون دیگه گذشته از خیال

آرزوهامون شده عشق محال


چشامون نداره نای باریدن

مونده رو دل حسرت ِ حرم دیدن



» شهربانو جهان تیغ «

  • شینـا : )