پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

پس از تو : )

زندگی ما در دستان مهربان خدا :*

بسم الله الرحمن الرحیم
ماشاالله لا حول ولا قوة الا باالله :)
زندگی ام را مینویسم ، امید است مسیرمان با نگاه حضرت ِ مادر سلام الله علیها ، به سوی نور باشد . آمین .
نظرخواهی غیر فعال است . امانتدار باشید ^__^

1- دیدار اول

جمعه, ۴ فروردين ۱۳۹۶، ۰۵:۰۶ ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم ./

همیشه نقطه ی شروع پر است از تشویش ها و ندانستن ها . امروز چهارم فروردین ماه یکهزار و سیصد و نود و شش ، نقطه ایست که نمی دانم تبدیل به خطی ممتد تا آسمان خواهد شد یا که در همین آغازِ خود به پایان می رسد ؟!


آمده بودند که همدیگر را ببینیم . شال ِ لیمویی ِ خواهرم را پوشیده بودم و با چادر سفید ِ روی سرم ، نشسته بودم لبه ی تخت که هر وقت صدایم زدند بروم توی هال . نمیدانستم چه می شود ؟ بعد از چند دقیقه رفتم و نشستم روی مبل ِ یک نفره ی رو به روی آقای " الف " . سرم را انداخته بودم پایین و هر از چند گاهی زیر چشمی نگاهم را پرت میکردم روی تمام ِ هیکلش و بعد از یک ورانداز کوچک دوباره سر به زیر و ساکت میشدم . بقیه حرف میزدند و ما همه ی اعضای بدنمان گوش بود و لبی که گاهی به حرف هایشان میخندید . یک ساعتی گذشت . وقت تمام شد . می خولستند بروند که زندایی ام در آشپزخانه به آرامی نظرم را پرسید . و من تنها " نمیدانستم " . تمام ِ شناخت ِ من چند نگاه ِ کوتاه بود و تعریف های دیگران . زندایی دوست داشت با هم صحبت کنیم . آمادگی نداشتم . برای فردا قرار صحبت گذاشتیم .

[ الهی شکر ]

  • ۹۶/۰۱/۰۴
  • شینـا : )

نظرات  (۱)

الهی شکر ^_____^
پاسخ:
خیلی الهی شکر :)))